هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
فروغی بسطامی (غزلیات)/تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد) از فروغی بسطامی |
' |
| تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد | از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد | |
| من بندهی آن خواجه که با مژدهی عفوش | هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد | |
| گردید امید دلم از ذوق فراموش | هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد | |
| صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان | یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد | |
| از دست جفای تو شکایت نتوان کرد | مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد | |
| دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان | مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد | |
| در مرحلهی عشق تو ای سرو قباپوش | چندان بدویدیم که از سر کله افتاد | |
| ز امید نگاهی که به حالش نفکندی | دردا که مریض تو به حال تبه افتاد | |
| آنجا که فروغ مه من یافت فروغی | خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد |