هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهماننوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه) از مولوی |
' |
| هر دمی فکری چو مهمان عزیز | آید اندر سینهات هر روز نیز | |
| فکر را ای جان به جای شخص دان | زانک شخص از فکر دارد قدر و جان | |
| فکر غم گر راه شادی میزند | کارسازیهای شادی میکند | |
| خانه میروبد به تندی او ز غیر | تا در آید شادی نو ز اصل خیر | |
| میفشاند برگ زرد از شاخ دل | تا بروید برگ سبز متصل | |
| میکند بیخ سرور کهنه را | تا خرامد ذوق نو از ما ورا | |
| غم کند بیخ کژ پوسیده را | تا نماید بیخ رو پوشیده را | |
| غم ز دل هر چه بریزد یا برد | در عوض حقا که بهتر آورد | |
| خاصه آن را که یقینش باشد این | که بود غم بندهی اهل یقین | |
| گر ترشرویی نیارد ابر و برق | رز بسوزد از تبسمهای شرق | |
| سعد و نحس اندر دلت مهمان شود | چون ستاره خانه خانه میرود | |
| آن زمان که او مقیم برج تست | باش همچون طالعش شیرین و چست | |
| تا که با مه چون شود او متصل | شکر گوید از تو با سلطان دل | |
| هفت سال ایوب با صبر و رضا | در بلا خوش بود با ضیف خدا | |
| تا چو وا گردد بلای سخترو | پیش حق گوید به صدگون شکر او | |
| کز محبت با من محبوب کش | رو نکرد ایوب یک لحظه ترش | |
| از وفا و خجلت علم خدا | بود چون شیر و عسل او با بلا | |
| فکر در سینه در آید نو به نو | خند خندان پیش او تو باز رو | |
| که اعذنی خالقی من شره | لا تحرمنی انل من بره | |
| رب اوزعنی لشکر ما اری | لا تعقب حسرة لی ان مضی | |
| آن ضمیر رو ترش را پاسدار | آن ترش را چون شکر شیرین شمار | |
| ابر را گر هست ظاهر رو ترش | گلشن آرندهست ابر و شورهکش | |
| فکر غم را تو مثال ابر دان | با ترش تو رو ترش کم کن چنان | |
| بوک آن گوهر به دست او بود | جهد کن تا از تو او راضی رود | |
| ور نباشد گوهر و نبود غنی | عادت شیرین خود افزون کنی | |
| جای دیگر سود دارد عادتت | ناگهان روزی بر آید حاجتت | |
| فکرتی کز شادیت مانع شود | آن به امر و حکمت صانع شود | |
| تو مخوان دو چار دانگش ای جوان | بوک نجمی باشد و صاحبقران | |
| تو مگو فرعیست او را اصل گیر | تا بوی پیوسته بر مقصود چیر | |
| ور تو آن را فرع گیری و مضر | چشم تو در اصل باشد منتظر | |
| زهر آمد انتظارش اندر چشش | دایما در مرگ باشی زان روش | |
| اصل دان آن را بگیرش در کنار | بازره دایم ز مرگ انتظار |