هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
شاهنامه/منوچهر ۱
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| فریدون | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
منوچهر ۲ |
| منوچهر یک هفته با درد بود | دو چشمش پر آب و رخش زرد بود | |
| بهشتم بیامد منوچهر شاه | بسر بر نهاد آن کیانی کلاه | |
| همه پهلوانان روی زمین | برو یکسره خواندند آفرین | |
| چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد | جهان را سراسر همه مژده داد | |
| به داد و به آیین و مردانگی | به نیکی و پاکی و فرزانگی | |
| منم گفت بر تخت گردان سپهر | همم خشم و جنگست و هم داد و مهر | |
| زمین بنده و چرخ یار منست | سر تاجداران شکار منست | |
| همم دین و هم فرهی ایزدیست | همم بخت نیکی و هم بخردیست | |
| شب تار جویندهی کین منم | همان آتش تیز برزین منم | |
| خداوند شمشیر و زرینه کفش | فرازندهی کاویانی درفش | |
| فروزندهی میغ و برنده تیغ | بجنگ اندرون جان ندارم دریغ | |
| گه بزم دریا دو دست منست | دم آتش از بر نشست منست | |
| بدان را ز بد دست کوته کنم | زمین را بکین رنگ دیبه کنم | |
| گراینده گرز و نماینده تاج | فروزندهی ملک بر تخت عاج | |
| ابا این هنرها یکی بندهام | جهان آفرین را پرستندهام | |
| همه دست بر روی گریان زنیم | همه داستانها ز یزدان زنیم | |
| کزو تاج و تختست ازویم سپاه | ازویم سپاس و بدویم پناه | |
| براه فریدون فرخ رویم | نیامان کهن بود گر ما نویم | |
| هر آنکس که در هفت کشور زمین | بگردد ز راه و بتابد ز دین | |
| نمایندهی رنج درویش را | زبون داشتن مردم خویش را | |
| برافراختن سر به بیشی و گنج | به رنجور مردم نماینده رنج | |
| همه نزد من سر به سر کافرند | وز آهرمن بدکنش بدترند | |
| هر آن کس که او جز برین دین بود | ز یزدان و از منش نفرین بود | |
| وزان پس به شمشیر یازیم دست | کنم سر به سر کشور و مرز پست | |
| همه پهلوانان روی زمین | منوچهر را خواندند آفرین | |
| که فرخ نیای تو ای نیکخواه | ترا داد شاهی و تخت و کلاه | |
| ترا باد جاوید تخت ردان | همان تاج و هم فرهی موبدان | |
| دل ما یکایک به فرمان تست | همان جان ما زیر پیمان تست | |
| جهان پهلوان سام بر پای خاست | چنین گفت کای خسرو داد راست | |
| ز شاهان مرا دیده بر دیدنست | ز تو داد و ز ما پسندیدنست | |
| پدر بر پدر شاه ایران تویی | گزین سواران و شیران تویی | |
| ترا پاک یزدان نگهدار باد | دلت شادمان بخت بیدار باد | |
| تو از باستان یادگار منی | به تخت کی بر بهار منی | |
| به رزم اندرون شیر پایندهای | به بزم اندرون شید تابندهای | |
| زمین و زمان خاک پای تو باد | همان تخت پیروزه جای تو باد | |
| تو شستی به شمشیر هندی زمین | به آرام بنشین و رامش گزین | |
| ازین پس همه نوبت ماست رزم | ترا جای تخت است و شادی و بزم | |
| شوم گرد گیتی برآیم یکی | ز دشمن ببند آورم اندکی | |
| مرا پهلوانی نیای تو داد | دلم را خرد مهر و رای تو داد | |
| برو آفرین کرد بس شهریار | بسی دادش از گوهر شاهوار | |
| چو از پیش تختش گرازید سام | پسش پهلوانان نهادند گام | |
| خرامید و شد سوی آرامگاه | همی کرد گیتی به آیین و راه | |
| کنون پرشگفتی یکی داستان | بپیوندم از گفتهی باستان | |
| نگه کن که مر سام را روزگار | چه بازی نمود ای پسر گوش دار | |
| نبود ایچ فرزند مرسام را | دلش بود جویندهی کام را | |
| نگاری بد اندر شبستان اوی | ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی | |
| از آن ماهش امید فرزند بود | که خورشید چهر و برومند بود | |
| ز سام نریمان همو بارداشت | ز بارگران تنش آزار داشت | |
| ز مادر جدا شد بران چند روز | نگاری چو خورشید گیتی فروز | |
| به چهره چنان بود تابنده شید | ولیکن همه موی بودش سپید | |
| پسر چون ز مادر بران گونه زاد | نکردند یک هفته بر سام یاد | |
| شبستان آن نامور پهلوان | همه پیش آن خرد کودک نوان | |
| کسی سام یل را نیارست گفت | که فرزند پیر آمد از خوب جفت | |
| یکی دایه بودش به کردار شیر | بر پهلوان اندر آمد دلیر | |
| که بر سام یل روز فرخنده باد | دل بدسگالان او کنده باد | |
| پس پردهی تو در ای نامجوی | یکی پور پاک آمد از ماه روی | |
| تنش نقرهی سیم و رخ چون بهشت | برو بر نبینی یک اندام زشت | |
| از آهو همان کش سپیدست موی | چنین بود بخش تو ای نامجوی | |
| فرود آمد از تخت سام سوار | به پرده درآمد سوی نوبهار | |
| چو فرزند را دید مویش سپید | ببود از جهان سر به سر ناامید | |
| سوی آسمان سربرآورد راست | ز دادآور آنگاه فریاد خواست | |
| که ای برتر از کژی و کاستی | بهی زان فزاید که تو خواستی | |
| اگر من گناهی گران کردهام | وگر کیش آهرمن آوردهام | |
| به پوزش مگر کردگار جهان | به من بر ببخشاید اندر نهان | |
| بپیچد همی تیره جانم ز شرم | بجوشد همی در دلم خون گرم | |
| چو آیند و پرسند گردنکشان | چه گویم ازین بچهی بدنشان | |
| چه گویم که این بچهی دیو چیست | پلنگ و دورنگست و گرنه پریست | |
| ازین ننگ بگذارم ایران زمین | نخواهم برین بوم و بر آفرین | |
| بفرمود پس تاش برداشتند | از آن بوم و بر دور بگذاشتند | |
| بجایی که سیمرغ را خانه بود | بدان خانه این خرد بیگانه بود | |
| نهادند بر کوه و گشتند باز | برآمد برین روزگاری دراز | |
| چنان پهلوان زادهی بیگناه | ندانست رنگ سپید از سیاه | |
| پدر مهر و پیوند بفگند خوار | جفا کرد بر کودک شیرخوار | |
| یکی داستان زد برین نره شیر | کجا بچه را کرده بد شیر سیر | |
| که گر من ترا خون دل دادمی | سپاس ایچ بر سرت ننهادمی | |
| که تو خود مرا دیده و هم دلی | دلم بگسلد گر زمن بگسلی | |
| چو سیمرغ را بچه شد گرسنه | به پرواز بر شد دمان از بنه | |
| یکی شیرخواره خروشنده دید | زمین را چو دریای جوشنده دید | |
| ز خاراش گهواره و دایه خاک | تن از جامه دور و لب از شیر پاک | |
| به گرد اندرش تیره خاک نژند | به سر برش خورشید گشته بلند | |
| پلنگش بدی کاشکی مام و باب | مگر سایهای یافتی ز آفتاب | |
| فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ | بزد برگرفتش از آن گرم سنگ | |
| ببردش دمان تا به البرز کوه | که بودش بدانجا کنام و گروه | |
| سوی بچگان برد تا بشکرند | بدان نالهی زار او ننگرند | |
| ببخشود یزدان نیکیدهش | کجا بودنی داشت اندر بوش | |
| نگه کرد سیمرغ با بچگان | بران خرد خون از دو دیده چکان | |
| شگفتی برو بر فگندند مهر | بماندند خیره بدان خوب چهر | |
| شکاری که نازکتر آن برگزید | که بیشیر مهمان همی خون مزید | |
| بدین گونه تا روزگاری دراز | برآورد داننده بگشاد راز | |
| چو آن کودک خرد پر مایه گشت | برآن کوه بر روزگاری گذشت | |
| یکی مرد شد چون یکی زاد سرو | برش کوه سیمین میانش چو غرو | |
| نشانش پراگنده شد در جهان | بد و نیک هرگز نماند نهان | |
| به سام نریمان رسید آگهی | از آن نیک پی پور با فرهی | |
| شبی از شبان داغ دل خفته بود | ز کار زمانه برآشفته بود | |
| چنان دید در خواب کز هندوان | یکی مرد بر تازی اسپ دوان | |
| ورا مژده دادی به فرزند او | بران برز شاخ برومند او | |
| چو بیدار شد موبدان را بخواند | ازین در سخن چندگونه براند | |
| چه گویید گفت اندرین داستان | خردتان برین هست همداستان | |
| هر آنکس که بودند پیر و جوان | زبان برگشادند بر پهلوان | |
| که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ | چه ماهی به دریا درون با نهنگ | |
| همه بچه را پرورانندهاند | ستایش به یزدان رسانندهاند | |
| تو پیمان نیکی دهش بشکنی | چنان بیگنه بچه را بفگنی | |
| بیزدان کنون سوی پوزش گرای | که اویست بر نیکویی رهنمای | |
| چو شب تیره شد رای خواب آمدش | از اندیشهی دل شتاب آمدش | |
| چنان دید در خواب کز کوه هند | درفشی برافراشتندی بلند | |
| جوانی پدید آمدی خوب روی | سپاهی گران از پس پشت اوی | |
| بدست چپش بر یکی موبدی | سوی راستش نامور بخردی | |
| یکی پیش سام آمدی زان دو مرد | زبان بر گشادی بگفتار سرد | |
| که ای مرد بیباک ناپاک رای | دل و دیده شسته ز شرم خدای | |
| ترا دایه گر مرغ شاید همی | پس این پهلوانی چه باید همی | |
| گر آهوست بر مرد موی سپید | ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید | |
| پس از آفریننده بیزار شو | که در تنت هر روز رنگیست نو | |
| پسر گر به نزدیک تو بود خوار | کنون هست پروردهی کردگار | |
| کزو مهربانتر ورا دایه نیست | ترا خود به مهر اندرون مایه نیست | |
| به خواب اندرون بر خروشید سام | چو شیر ژیان کاندر آید به دام | |
| چو بیدار شد بخردانرا بخواند | سران سپه را همه برنشاند | |
| بیامد دمان سوی آن کوهسار | که افگندگان را کند خواستار | |
| سراندر ثریا یکی کوه دید | که گفتی ستاره بخواهد کشید | |
| نشیمی ازو برکشیده بلند | که ناید ز کیوان برو بر گزند | |
| فرو برده از شیز و صندل عمود | یک اندر دگر ساخته چوب عود | |
| بدان سنگ خارا نگه کرد سام | بدان هیبت مرغ و هول کنام | |
| یکی کاخ بد تارک اندر سماک | نه از دست رنج و نه از آب و خاک | |
| ره بر شدن جست و کی بود راه | دد و دام را بر چنان جایگاه | |
| ابر آفریننده کرد آفرین | بمالید رخسارگان بر زمین | |
| همی گفت کای برتر از جایگاه | ز روشن روان و ز خورشید و ماه | |
| گرین کودک از پاک پشت منست | نه از تخم بد گوهر آهرمنست | |
| از این بر شدن بنده را دست گیر | مرین پر گنه را تو اندرپذیر | |
| چنین گفت سیمرغ با پور سام | که ای دیده رنج نشیم و کنام | |
| پدر سام یل پهلوان جهان | سرافرازتر کس میان مهان | |
| بدین کوه فرزند جوی آمدست | ترا نزد او آب روی آمدست | |
| روا باشد اکنون که بردارمت | بیآزار نزدیک او آرمت | |
| به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت | که سیر آمدستی همانا ز جفت | |
| نشیم تو رخشنده گاه منست | دو پر تو فر کلاه منست | |
| چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه | ببینی و رسم کیانی کلاه | |
| مگر کاین نشیمت نیاید به کار | یکی آزمایش کن از روزگار | |
| ابا خویشتن بر یکی پر من | خجسته بود سایهی فر من | |
| گرت هیچ سختی بروی آورند | ور از نیک و بد گفتوگوی آورند | |
| برآتش برافگن یکی پر من | ببینی هم اندر زمان فر من | |
| که در زیر پرت بپروردهام | ابا بچگانت برآوردهام | |
| همان گه بیایم چو ابر سیاه | بیآزارت آرم بدین جایگاه | |
| فرامش مکن مهر دایه ز دل | که در دل مرا مهر تو دلگسل | |
| دلش کرد پدرام و برداشتش | گرازان به ابر اندر افراشتش | |
| ز پروازش آورد نزد پدر | رسیده به زیر برش موی سر | |
| تنش پیلوار و به رخ چون بهار | پدر چون بدیدش بنالید زار | |
| فرو برد سر پیش سیمرغ زود | نیایش همی بفرین برفزود | |
| سراپای کودک همی بنگرید | همی تاج و تخت کی را سزید | |
| برو و بازوی شیر و خورشید روی | دل پهلوان دست شمشیر جوی | |
| سپیدش مژه دیدگان قیرگون | چو بسد لب و رخ به مانند خون | |
| دل سام شد چون بهشت برین | بران پاک فرزند کرد آفرین | |
| به من ای پسر گفت دل نرم کن | گذشته مکن یاد و دل گرم کن | |
| منم کمترین بنده یزدان پرست | ازان پس که آوردمت باز دست | |
| پذیرفتهام از خدای بزرگ | که دل بر تو هرگز ندارم سترگ | |
| بجویم هوای تو ازنیک و بد | ازین پس چه خواهی تو چونان سزد | |
| تنش را یکی پهلوانی قبای | بپوشید و از کوه بگزارد پای | |
| فرود آمد از کوه و بالای خواست | همان جامهی خسرو آرای خواست | |
| سپه یکسره پیش سام آمدند | گشاده دل و شادکام آمدند | |
| تبیرهزنان پیش بردند پیل | برآمد یکی گرد مانند نیل | |
| خروشیدن کوس با کرنای | همان زنگ زرین و هندی درای | |
| سواران همه نعره برداشتند | بدان خرمی راه بگذاشتند | |
| چو اندر هوا شب علم برگشاد | شد آن روی رومیش زنگی نژاد | |
| بران دشت هامون فرود آمدند | بخفتند و یکبار دم بر زدند | |
| چو بر چرخ گردان درفشنده شید | یکی خیمه زد از حریر سپید | |
| به شادی به شهر اندرون آمدند | ابا پهلوانی فزون آمدند | |
| یکایک به شاه آمد این آگهی | که سام آمد از کوه با فرهی | |
| بدان آگهی شد منوچهر شاد | بسی از جهان آفرین کرد یاد | |
| بفرمود تا نوذر نامدار | شود تازیان پیش سام سوار | |
| کند آفرین کیانی براوی | بدان شادمانی که بگشاد روی | |
| بفرمایدش تا سوی شهریار | شود تا سخنها کند خواستار | |
| ببیند یکی روی دستان سام | به دیدار ایشان شود شادکام | |
| وزین جا سوی زابلستان شود | برآیین خسروپرستان شود | |
| چو نوذر بر سام نیرم رسید | یکی نو جهان پهلوان را بدید | |
| فرود آمد از باره سام سوار | گرفتند مر یکدیگر را کنار | |
| ز شاه و ز گردان بپرسید سام | ازیشان بدو داد نوذر پیام | |
| چو بشنید پیغام شاه بزرگ | زمین را ببوسید سام سترگ | |
| دوان سوی درگاه بنهاد روی | چنان کش بفرمود دیهیم جوی | |
| چو آمد به نزدیکی شهریار | سپهبد پذیره شدش از کنار | |
| درفش منوچهر چون دید سام | پیاده شد از باره بگذارد گام | |
| منوچهر فرمود تا برنشست | مر آن پاکدل گرد خسروپرست | |
| سوی تخت و ایوان نهادند روی | چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی | |
| منوچهر برگاه بنشست شاد | کلاه بزرگی به سر برنهاد | |
| به یک دست قارن به یک دست سام | نشستند روشندل و شادکام | |
| پس آراسته زال را پیش شاه | برزین عمود و برزین کلاه | |
| گرازان بیاورد سالار بار | شگفتی بماند اندرو شهریار | |
| بران بر ز بالای آن خوب چهر | تو گفتی که آرام جانست و مهر | |
| چنین گفت مر سام را شهریار | که از من تو این را به زنهاردار | |
| بخیره میازارش از هیچ روی | به کس شادمانه مشو جز بدوی | |
| که فر کیان دارد و چنگ شیر | دل هوشمندان و آهنگ شیر | |
| پس از کار سیمرغ و کوه بلند | وزان تا چرا خوار شد ارجمند | |
| یکایک همه سام با او بگفت | هم از آشکارا هم اندر نهفت | |
| وز افگندن زال بگشاد راز | که چون گشت با او سپهر از فراز | |
| سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال | پر از داستان شد به بسیار سال | |
| برفتم به فرمان گیهان خدای | به البرز کوه اندر آن زشت جای | |
| یکی کوه دیدم سراندر سحاب | سپهریست گفتی ز خارا بر آب | |
| برو بر نشیمی چو کاخ بلند | ز هر سوی برو بسته راه گزند | |
| بدو اندرون بچهی مرغ و زال | تو گفتی که هستند هر دو همال | |
| همی بوی مهر آمد از باد اوی | به دل راحت آمد هم از یاد اوی | |
| ابا داور راست گفتم به راز | که ای آفرینندهی بینیاز | |
| رسیده بهر جای برهان تو | نگردد فلک جز به فرمان تو | |
| یکی بندهام با تنی پرگناه | به پیش خداوند خورشید و ماه | |
| امیدم به بخشایش تست بس | به چیزی دگر نیستم دسترس | |
| تو این بندهی مرغ پرورده را | به خواری و زاری برآورده را | |
| همی پر پوشد بجای حریر | مزد گوشت هنگام پستان شیر | |
| به بد مهری من روانم مسوز | به من باز بخش و دلم برفروز | |
| به فرمان یزدان چو این گفته شد | نیایش همانگه پذیرفته شد | |
| بزد پر سیمرغ و بر شد به ابر | همی حلقه زد بر سر مرد گبر | |
| ز کوه اندر آمد چو ابر بهار | گرفته تن زال را بر کنار | |
| به پیش من آورد چون دایهای | که در مهر باشد ورا مایهای | |
| من آوردمش نزد شاه جهان | همه آشکاراش کردم نهان | |
| بفرمود پس شاه با موبدان | ستارهشناسان و هم بخردان | |
| که جویند تا اختر زال چیست | بران اختر از بخت سالار کیست | |
| چو گیرد بلندی چه خواهد بدن | همی داستان از چه خواهد زدن | |
| ستارهشناسان هم اندر زمان | از اختر گرفتند پیدا نشان | |
| بگفتند باشاه دیهیم دار | که شادان بزی تا بود روزگار | |
| که او پهلوانی بود نامدار | سرافراز و هشیار و گرد و سوار | |
| چو بنشنید شاه این سخن شاد شد | دل پهلوان از غم آزاد شد | |
| یکی خلعتی ساخت شاه زمین | که کردند هر کس بدو آفرین | |
| از اسپان تازی به زرین ستام | ز شمشیر هندی به زرین نیام | |
| ز دینار و خز و ز یاقوت و زر | ز گستردنیهای بسیار مر | |
| غلامان رومی به دیبای روم | همه گوهرش پیکر و زرش بوم | |
| زبرجد طبقها و پیروزه جام | چه از زر سرخ و چه از سیم خام | |
| پر از مشک و کافور و پر زعفران | همه پیش بردند فرمان بران | |
| همان جوشن و ترگ و برگستوان | همان نیزه و تیر و گرز گران | |
| همان تخت پیروزه و تاج زر | همام مهر یاقوت و زرین کمر | |
| وزان پس منوچهر عهدی نوشت | سراسر ستایش بسان بهشت | |
| همه کابل و زابل و مای و هند | ز دریای چین تا به دریای سند | |
| ز زابلستان تا بدان روی بست | به نوی نوشتند عهدی درست | |
| چو این عهد و خلعت بیاراستند | پس اسپ جهان پهلوان خواستند | |
| چو این کرده شد سام بر پای خاست | که ای مهربان مهتر داد و راست | |
| ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه | چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه | |
| به مهر و به داد و به خوی و خرد | زمانه همی از تو رامش برد | |
| همه گنج گیتی به چشم تو خوار | مبادا ز تو نام تو یادگار | |
| فرود آمد و تخت را داد بوس | ببستند بر کوههی پیل کوس | |
| سوی زابلستان نهادند روی | نظاره برو بر همه شهر و کوی | |
| چو آمد به نزدیکی نیمروز | خبر شد ز سالار گیتی فروز | |
| بیاراسته سیستان چون بهشت | گلش مشک سارابد و زر خشت | |
| بسی مشک و دینار برریختند | بسی زعفران و درم بیختند | |
| یکی شادمانی بد اندر جهان | سراسر میان کهان و مهان | |
| هر آنجا که بد مهتری نامجوی | ز گیتی سوی سام بنهاد روی | |
| که فرخنده بادا پی این جوان | برین پاک دل نامور پهلوان | |
| چو بر پهلوان آفرین خواندند | ابر زال زر گوهر افشاندند | |
| نشست آنگهی سام با زیب و جام | همی داد چیز و همی راند کام | |
| کسی کو به خلعت سزاوار بود | خردمند بود و جهاندار بود | |
| براندازهشان خلعت آراستند | همه پایهی برتری خواستند | |
| جهاندیدگان را ز کشور بخواند | سخنهای بایسته چندی براند | |
| چنین گفت با نامور بخردان | که ای پاک و بیدار دل موبدان | |
| چنین است فرمان هشیار شاه | که لشکر همی راند باید به راه | |
| سوی گرگساران و مازندران | همی راند خواهم سپاهی گران | |
| بماند به نزد شما این پسر | که همتای جانست و جفت جگر | |
| دل و جانم ایدر بماند همی | مژه خون دل برفشاند همی | |
| بگاه جوانی و کند آوری | یکی بیهده ساختم داوری | |
| پسر داد یزدان بیانداختم | ز بیدانشی ارج نشناختم | |
| گرانمایه سیمرغ برداشتش | همان آفریننده بگماشتش | |
| بپرورد او را چو سرو بلند | مرا خوار بد مرغ را ارجمند | |
| چو هنگام بخشایش آمد فراز | جهاندار یزدان بمن داد باز | |
| بدانید کاین زینهار منست | به نزد شما یادگار منست | |
| گرامیش دارید و پندش دهید | همه راه و رای بلندش دهید | |
| سوی زال کرد آنگهی سام روی | که داد و دهش گیر و آرام جوی | |
| چنان دان که زابلستان خان تست | جهان سر به سر زیر فرمان تست | |
| ترا خان و مان باید آبادتر | دل دوستداران تو شادتر | |
| کلید در گنجها پیش تست | دلم شاد و غمگین به کم بیش تست | |
| به سام آنگهی گفت زال جوان | که چون زیست خواهم من ایدر نوان | |
| جدا پیشتر زین کجا داشتی | مدارم که آمد گه آشتی | |
| کسی کو ز مادر گنه کار زاد | من آنم سزد گر بنالم ز داد | |
| گهی زیر چنگال مرغ اندرون | چمیدن به خاک و چریدن ز خون | |
| کنون دور ماندم ز پروردگار | چنین پروراند مرا روزگار | |
| ز گل بهرهی من بجز خار نیست | بدین با جهاندار پیگار نیست | |
| بدو گفت پرداختن دل سزاست | بپرداز و بر گوی هرچت هواست | |
| ستاره شمر مرد اخترگرای | چنین زد ترا ز اختر نیک رای | |
| که ایدر ترا باشد آرامگاه | هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه | |
| گذر نیست بر حکم گردان سپهر | هم ایدر بگسترد بایدت مهر | |
| کنون گرد خویش اندرآور گروه | سواران و مردان دانش پژوه | |
| بیاموز و بشنو ز هر دانشی | که یابی ز هر دانشی رامشی | |
| ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ | همه دانش و داد دادن بسیچ | |
| بگفت این و برخاست آوای کوس | هوا قیرگون شد زمین آبنوس | |
| خروشیدن زنگ و هندی درای | برآمد ز دهلیز پرده سرای | |
| سپهبد سوی جنگ بنهاد روی | یکی لشکری ساخته جنگجوی | |
| بشد زال با او دو منزل براه | بدان تا پدر چون گذارد سپاه | |
| پدر زال را تنگ در برگرفت | شگفتی خروشیدن اندر گرفت | |
| بفرمود تا بازگردد ز راه | شود شادمان سوی تخت و کلاه | |
| بیامد پر اندیشه دستان سام | که تا چون زید تا بود نیک نام | |
| نشست از بر نامور تخت عاج | به سر بر نهاد آن فروزنده تاج | |
| ابا یاره و گرزهی گاو سر | ابا طوق زرین و زرین کمر | |
| ز هر کشوری موبدانرا بخواند | پژوهید هر کار و هر چیز راند | |
| ستاره شناسان و دین آوران | سواران جنگی و کینآوران | |
| شب و روز بودند با او به هم | زدندی همی رای بر بیش و کم | |
| چنان گشت زال از بس آموختن | تو گفتی ستارهست از افروختن | |
| به رای و به دانش به جایی رسید | که چون خویشتن در جهان کس ندید | |
| بدین سان همی گشت گردان سپهر | ابر سام و بر زال گسترده مهر | |
| چنان بد که روزی چنان کرد رای | که در پادشاهی بجنبد ز جای | |
| برون رفت با ویژهگردان خویش | که با او یکی بودشان رای و کیش | |
| سوی کشور هندوان کرد رای | سوی کابل و دنبر و مرغ و مای | |
| به هر جایگاهی بیاراستی | می و رود و رامشگران خواستی | |
| گشاده در گنج و افگنده رنج | برآیین و رسم سرای سپنج | |
| ز زابل به کابل رسید آن زمان | گرازان و خندان و دل شادمان | |
| یکی پادشا بود مهراب نام | زبر دست با گنج و گسترده کام | |
| به بالا به کردار آزاده سرو | به رخ چون بهار و به رفتن تذرو | |
| دل بخردان داشت و مغز ردان | دو کتف یلان و هش موبدان | |
| ز ضحاک تازی گهر داشتی | به کابل همه بوم و برداشتی | |
| همی داد هر سال مر سام ساو | که با او به رزمش نبود ایچ تاو | |
| چو آگه شد از کار دستان سام | ز کابل بیامد بهنگام بام | |
| ابا گنج و اسپان آراسته | غلامان و هر گونهای خواسته | |
| ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر | ز دیبای زربفت و چینی حریر | |
| یکی تاج با گوهر شاهوار | یکی طوق زرین زبرجد نگار | |
| چو آمد به دستان سام آگهی | که مهراب آمد بدین فرهی | |
| پذیره شدش زال و بنواختش | به آیین یکی پایگه ساختش | |
| سوی تخت پیروزه باز آمدند | گشاده دل و بزم ساز آمدند | |
| یکی پهلوانی نهادند خوان | نشستند بر خوان با فرخان | |
| گسارندهی می میآورد و جام | نگه کرد مهراب را پورسام | |
| خوش آمد هماناش دیدار او | دلش تیز تر گشت در کار او | |
| چو مهراب برخاست از خوان زال | نگه کرد زال اندر آن برز و یال | |
| چنین گفت با مهتران زال زر | که زیبندهتر زین که بندد کمر | |
| یکی نامدار از میان مهان | چنین گفت کای پهلوان جهان | |
| پس پردهی او یکی دخترست | که رویش ز خورشید روشنترست | |
| ز سر تا به پایش به کردار عاج | به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج | |
| بران سفت سیمنش مشکین کمند | سرش گشته چون حلقهی پایبند | |
| رخانش چو گلنار و لب ناردان | ز سیمین برش رسته دو ناروان | |
| دو چشمش بسان دو نرگس بباغ | مژه تیرگی برده از پر زاغ | |
| دو ابرو بسان کمان طراز | برو توز پوشیده ازمشک ناز | |
| بهشتیست سرتاسر آراسته | پر آرایش و رامش و خواسته | |
| برآورد مر زال را دل به جوش | چنان شد کزو رفت آرام وهوش | |
| شب آمد پر اندیشه بنشست زال | به نادیده برگشت بیخورد و هال | |
| چو زد بر سر کوه بر تیغ شید | چو یاقوت شد روی گیتی سپید | |
| در بار بگشاد دستان سام | برفتند گردان به زرین نیام | |
| در پهلوان را بیاراستند | چو بالای پرمایگان خواستند | |
| برون رفت مهراب کابل خدای | سوی خیمهی زال زابل خدای | |
| چو آمد به نزدیکی بارگاه | خروش آمد از در که بگشای راه | |
| بر پهلوان اندرون رفت گو | بسان درختی پر از بار نو | |
| دل زال شد شاد و بنواختش | ازان انجمن سر برافراختش | |
| بپرسید کز من چه خواهی بخواه | ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه | |
| بدو گفت مهراب کای پادشا | سرافراز و پیروز و فرمان روا |