هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
دیوان شمس/مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی) از مولوی |
' |
| مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی | برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی | |
| سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد | شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی | |
| درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد | بدران بند هستی را چه دربند مصلایی | |
| به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن | اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی | |
| بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی | پس پرده چه میباشی اگر خوبی و زیبایی | |
| فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما | بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی | |
| گهی از روی خود داده خرد را عشق و بیصبری | گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی | |
| گهی از زلف خود داده به ممن نقش حبل الله | ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی | |
| تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی | چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی | |
| چرا تازه نمیباشی ز الطاف ربیع دل | چرا چون گل نمیخندی چرا عنبر نمیسایی | |
| چرا در خم این دنیا چو باده بر نمیجوشی | که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی | |
| ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت | الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه میپایی | |
| ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان | که ممن آینه ممن بود در وقت تنهایی | |
| ببیند خاک سر خود درون چهره بستان | که من در دل چهها دارم ز زیبایی و رعنایی | |
| ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه | که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی | |
| ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه | که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی | |
| عدمها مر عدمها را چو میبیند به دل گشته | به هستی پیش میآید که تا دزدد پذیرایی | |
| به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی | که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی | |
| چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا | سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی | |
| میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین | میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی | |
| ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت | بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی | |
| ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو | درآ در آب و خوش میرو به آب و گل چه میپایی | |
| به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل | به پای خود شدی جایی که آن جا دست میخایی | |
| ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو | که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی | |
| تو را دنیا همیگوید چرا لالای من گشتی | تو سلطان زادهای آخر منم لایق به لالایی | |
| تو را دریا همیگوید منت مرکب شوم خوشتر | که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی | |
| خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم | اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی |