هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
دیوان شمس/ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار) از مولوی |
' |
| ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار | بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار | |
| ز خواب برجهی و روی یار را بینی | زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار | |
| همو گشاید کار و همو بگوید شکر | چنان بود که گلی رست بیقرینه خار | |
| چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز | زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار | |
| بگو به موسی عمران که شد همه دیده | که نعره ارنی خیزد از دم دیدار | |
| برای مغلطه میدید و دیدنش میجست | زهی مقام تجلی و آفتاب مدار | |
| ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم | برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار | |
| ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس | چو عقل اندک داری برو مگو بسیار | |
| برو مگوی جنون را ز کوره معقولات | که صد دریغ که دیوانه گشتهای یک بار | |
| مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس | که باده جفت دماغست و یار جفت کنار | |
| مرا مپرس عزیزا که چند میگردی | که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار | |
| غبار و گرد مینگیز در ره یاری | که او به حسن ز دریا برآورید غبار | |
| منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی | کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار | |
| چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ | چه دست درزدهای در کمرگه کهسار | |
| در آن زمان که عسلهای فقر میلیسیم | به چشم ما مگسی میشود سپه سالار | |
| چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها | چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار |