هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
دیوان شمس/بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند) از مولوی |
' |
| بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند | جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند | |
| به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره | که از سوز دل ایشان خرد از کار میماند | |
| سقای روح یک باده ز جام غیب درداده | ببین تا کیست افتاده و کی بیدار میماند | |
| به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران | و من گر هم نمینالم دلم بیمار میماند | |
| در این دریای بیمونس دلا مینال چون یونس | نهنگ شب در این دریا به مردم خوار میماند | |
| بدان سان میخورد ما را ز خاص و عام اندر شب | نه دکان و نه سودا و نه این بازار میماند | |
| چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله | ببین جز مبدع جانها اگر دیار میماند | |
| فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است | شب ما روز ایشانست که بیاغیار میماند | |
| جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری | ولیک از غیرت آن بازار در اسرار میماند |