هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
اوحدی مراغهای (غزلیات)/عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت) از اوحدی مراغهای |
' |
| عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت | کانچه مرا گفتهاند دل ز پی آن نرفت | |
| تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرد | دل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت | |
| دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوش | تن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت | |
| دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشد | نقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت | |
| روز مکافات و عرض جز ستم و جز جفا | خواجه چه گوید؟ چو این بنده به فرمان نرفت | |
| نقد که گم کردهایم از چه از آن فارغیم؟ | خواجه که نقد آن اوست از سر تاوان نرفت | |
| ره به خلاصی نبرد، هر که خلوصی نداشت | روی امانی ندید، هر که به ایمان نرفت | |
| گر دل ریشم ز درد پاره شود، گو: بشو | پای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟ | |
| هر سخنی کاوحدی گفت درآمد به دل | آن سخن از دل مگر نیست که در جان نرفت |