هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
اوحدی مراغهای (غزلیات)/به سر زلف سیه دوش گره برزده بود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (به سر زلف سیه دوش گره برزده بود) از اوحدی مراغهای |
' |
| به سر زلف سیه دوش گره برزده بود | خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود | |
| مرد را مردمک دیده به خون تر میکرد | عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود | |
| حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب | طعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود | |
| سرو را پای فروشد به زمین همچون میخ | پیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود | |
| بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریست | خونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود | |
| ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دور | بر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود | |
| چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهی او | به گمان مهرهی ابرو چو کبوتر زده بود | |
| هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشت | مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود | |
| ما خود آن زخم که بر سینهی مجروح آمد | به مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود | |
| نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاک | پیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟ | |
| اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنی | غم او چهرهی زردم همه وا زر زده بود | |
| طوطی عقل مرا بال به یک بار بریخت | بس که اندر هوس شکر او پر زده بود | |
| گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکن | کاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود |