هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین

خواجوی کرمانی (غزلیات)/ماجرائی که دل سوخته می‌پوشاند

از مشروطه
نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ مارس ۲۰۱۴، ساعت ۲۱:۴۹ توسط Bellavista (گفتگو | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخه جدیدتر← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' خواجوی کرمانی (غزلیات) (ماجرایی که دل سوخته می‌پوشاند)
از خواجوی کرمانی
'


ماجرایی که دل سوخته می‌پوشاند دیده یک یک همه چون آب فرو می‌خواند
چون تو در چشم من آئی چکند مردم چشم که بدامن گهر اندر قدمت نفشاند
مه چه باشد که بروی تو برابر کنمش یا ز رخسار تو گویم که بجایی ماند
حال من زلف تو تقریر کند موی بموی ورنه مجموع کجا حال پریشان داند
من دیوانه چو دل بر سر زلفت بستم از چه رو زلف توام سلسله می‌جنباند
مرض عشق مرا عرضه مده پیش طبیب که به درمان من سوخته دل در ماند
از چه نالم چو فغانم همه از خویشتنست بده آن باده که از خویشتنم بستاند
بکجا ! می‌رود این فتنه که برخاسته است کیست کاین فتنه برخاسته را بنشاند
وه که خواجو بگه نطق چه شیرین سخنست مگر از چشمه‌ی نوش تو سخن می‌راند