هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند) از مولوی |
' |
| این سخن پایان ندارد موسیا | هین رها کن آن خران را در گیا | |
| تا همه زان خوش علف فربه شوند | هین که گرگانند ما را خشممند | |
| نالهی گرگان خود را موقنیم | این خران را طعمهی ایشان کنیم | |
| این خران را کیمیای خوش دمی | از لب تو خواست کردن آدمی | |
| تو بسی کردی به دعوت لطف و جود | آن خران را طالع و روزی نبود | |
| پس فرو پوشان لحاف نعمتی | تا بردشان زود خواب غفلتی | |
| تا چو بجهند از چنین خواب این رده | شمع مرده باشد و ساقی شده | |
| داشت طغیانشان ترا در حیرتی | پس بنوشند از جزا هم حسرتی | |
| تا که عدل ما قدم بیرون نهد | در جزا هر زشت را درخور دهد | |
| که آن شهی که میندیدندیش فاش | بود با ایشان نهان اندر معاش | |
| چون خرد با تست مشرف بر تنت | گر چه زو قاصر بود این دیدنت | |
| نیست قاصر دیدن او ای فلان | از سکون و جنبشت در امتحان | |
| چه عجب گر خالق آن عقل نیز | با تو باشد چون نهای تو مستجیز | |
| از خرد غافل شود بر بد تند | بعد آن عقلش ملامت میکند | |
| تو شدی غافل ز عقلت عقل نی | کز حضورستش ملامت کردنی | |
| گر نبودی حاضر و غافل بدی | در ملامت کی ترا سیلی زدی | |
| ور ازو غافل نبودی نفس تو | کی چنان کردی جنون و تفس تو | |
| پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود | زین بدانی قرب خورشید وجود | |
| قرب بیچونست عقلت را به تو | نیست چپ و راست و پس یا پیش رو | |
| قرب بیچون چون نباشد شاه را | که نیابد بحث عقل آن راه را | |
| نیست آن جنبش که در اصبع تراست | پیش اصبع یا پسش یا چپ و راست | |
| وقت خواب و مرگ از وی میرود | وقت بیداری قرینش میشود | |
| از چه ره میآید اندر اصبعت | که اصبعت بی او ندارد منفعت | |
| نور چشم و مردمک در دیدهات | از چه ره آمد به غیر شش جهت | |
| عالم خلقست با سوی و جهات | بیجهت دان عالم امر و صفات | |
| بیجهت دان عالم امر ای صنم | بیجهتتر باشد آمر لاجرم | |
| بیجهت بد عقل و علام البیان | عقلتر از عقل و جانتر هم ز جان | |
| بیتعلق نیست مخلوقی بدو | آن تعلق هست بیچون ای عمو | |
| زانک فصل و وصل نبود در روان | غیر فصل و وصل نندیشد گمان | |
| غیر فصل و وصل پی بر از دلیل | لیک پی بردن بننشاند غلیل | |
| پی پیاپی میبر ار دوری ز اصل | تا رگ مردیت آرد سوی وصل | |
| این تعلق را خرد چون ره برد | بستهی فصلست و وصلست این خرد | |
| زین وصیت کرد ما را مصطفی | بحث کم جویید در ذات خدا | |
| آنک در ذاتش تفکر کردنیست | در حقیقت آن نظر در ذات نیست | |
| هست آن پندار او زیرا به راه | صد هزاران پرده آمد تا اله | |
| هر یکی در پردهای موصول خوست | وهم او آنست که آن خود عین هوست | |
| پس پیمبر دفع کرد این وهم از او | تا نباشد در غلط سوداپز او | |
| وانکه اندر وهم او ترک ادب | بیادب را سرنگونی داد رب | |
| سرنگونی آن بود کو سوی زیر | میرود پندارد او کو هست چیر | |
| زانک حد مست باشد این چنین | کو نداند آسمان را از زمین | |
| در عجبهااش به فکر اندر روید | از عظیمی وز مهابت گم شوید | |
| چون ز صنعش ریش و سبلت گم کند | حد خود داند ز صانع تن زند | |
| جز که لا احصی نگوید او ز جان | کز شمار و حد برونست آن بیان |