مثنوی معنوی/فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت) از مولوی |
' |
| زن چو عاجز شد بگفت احوال را | مردی آن رستم صد زال را | |
| شرح آن گردک که اندر راه بود | یک به یک با آن خلیفه وا نمود | |
| شیر کشتن سوی خیمه آمدن | وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن | |
| باز این سستی این ناموسکوش | کو فرو مرد از یکی خش خشت موش | |
| رازها را میکند حق آشکار | چون بخواهد رست تخم بد مکار | |
| آب و ابر و آتش و این آفتاب | رازها را می برآرد از تراب | |
| این بهار نو ز بعد برگریز | هست برهان وجود رستخیز | |
| در بهار آن سرها پیدا شود | هر چه خوردست این زمین رسوا شود | |
| بر دمد آن از دهان و از لبش | تا پدید آید ضمیر و مذهبش | |
| سر بیخ هر درختی و خورش | جملگی پیدا شود آن بر سرش | |
| هر غمی کز وی تو دل آزردهای | از خمار می بود کان خوردهای | |
| لیک کی دانی که آن رنج خمار | از کدامین می بر آمد آشکار | |
| این خمار اشکوفهی آن دانه است | آن شناسد کاگه و فرزانه است | |
| شاخ و اشکوفه نماند دانه را | نطفه کی ماند تن مردانه را | |
| نیست مانندا هیولا با اثر | دانه کی ماننده آمد با شجر | |
| نطفه از نانست کی باشد چو نان | مردم از نطفهست کی باشد چنان | |
| جنی از نارست کی ماند به نار | از بخارست ابر و نبود چون بخار | |
| از دم جبریل عیسی شد پدید | کی به صورت همچو او بد یا ندید | |
| آدم از خاکست کی ماند به خاک | هیچ انگوری نمیماند به تاک | |
| کی بود دزدی به شکل پایدار | کی بود طاعت چو خلد پایدار | |
| هیچ اصلی نیست مانند اثر | پس ندانی اصل رنج و درد سر | |
| لیک بیاصلی نباشدت این جزا | بیگناهی کی برنجاند خدا | |
| آنچ اصلست و کشندهی آن شی است | گر نمیماند بوی هم از وی است | |
| پس بدان رنجت نتیجهی زلتیست | آفت این ضربتت از شهوتیست | |
| گر ندانی آن گنه را ز اعتبار | زود زاری کن طلب کن اغتفار | |
| سجده کن صد بار میگوی ای خدا | نیست این غم غیر درخورد و سزا | |
| ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم | کی دهی بیجرم جان را درد و غم | |
| من معین میندانم جرم را | لیک هم جرمی بباید گرم را | |
| چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار | دایما آن جرم را پوشیده دار | |
| که جزا اظهار جرم من بود | کز سیاست دزدیم ظاهر شود |