مثنوی معنوی/ماخذهی یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (مواخذهی یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره) از مولوی |
' |
| آنچنان که یوسف از زندانیی | با نیازی خاضعی سعدانیی | |
| خواست یاری گفت چون بیرون روی | پیش شه گردد امورت مستوی | |
| یاد من کن پیش تخت آن عزیز | تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز | |
| کی دهد زندانیی در اقتناص | مرد زندانی دیگر را خلاص | |
| اهل دنیا جملگان زندانیند | انتظار مرگ دار فانیند | |
| جز مگر نادر یکی فردانیی | تن بزندان جان او کیوانیی | |
| پس جزای آنک دید او را معین | ماند یوسف حبس در بضع سنین | |
| یاد یوسف دیو از عقلش سترد | وز دلش دیو آن سخن از یاد برد | |
| زین گنه کامد از آن نیکوخصال | ماند در زندان ز داور چند سال | |
| که چه تقصیر آمد از خورشید داد | تا تو چون خفاش افتی در سواد | |
| هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب | تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب | |
| عام اگر خفاش طبعند و مجاز | یوسفا داری تو آخر چشم باز | |
| گر خفاشی رفت در کور و کبود | باز سلطان دیده را باری چه بود | |
| پس ادب کردش بدین جرم اوستاد | که مساز از چوب پوسیده عماد | |
| لیک یوسف را به خود مشغول کرد | تا نیاید در دلش زان حبس درد | |
| آنچنانش انس و مستی داد حق | که نه زندان ماند پیشش نه غسق | |
| نیست زندانی وحشتر از رحم | ناخوش و تاریک و پرخون و وخم | |
| چون گشادت حق دریچه سوی خویش | در رحم هر دم فزاید تنت بیش | |
| اندر آن زندان ز ذوق بیقیاس | خوش شکفت از غرس جسم تو حواس | |
| زان رحم بیرون شدن بر تو درشت | میگریزی از زهارش سوی پشت | |
| راه لذت از درون دان نه از برون | ابلهی دان جستن قصر و حصون | |
| آن یکی در کنج مسجد مست و شاد | وآن دگر در باغ ترش و بیمراد | |
| قصر چیزی نیست ویران کن بدن | گنج در ویرانیست ای میر من | |
| این نمیبینی که در بزم شراب | مست آنگه خوش شود کو شد خراب | |
| گرچه پر نقش است خانه بر کنش | گنج جو و از گنج آبادان کنش | |
| خانهی پر نقش تصویر و خیال | وین صور چون پرده بر گنج وصال | |
| پرتو گنجست و تابشهای زر | که درین سینه همیجوشد صور | |
| هم ز لطف و عکس آب با شرف | پرده شد بر روی آب اجزای کف | |
| هم ز لطف و جوش جان با ثمن | پردهای بر روی جان شد شخص تن | |
| پس مثل بشنو که در افواه خاست | که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست | |
| زین حجاب این تشنگان کفپرست | ز آب صافی اوفتاده دوردست | |
| آفتابا با چو تو قبله و امام | شبپرستی و خفاشی میکنیم | |
| سوی خود کن این خفاشان را مطار | زین خفاشیشان بخر ای مستجار | |
| این جوان زین جرم ضالست و مغیر | که بمن آمد ولی او را مگیر | |
| در عماد الملک این اندیشهها | گشته جوشان چون اسد در بیشهها | |
| ایستاده پیش سلطان ظاهرش | در ریاض غیب جان طایرش | |
| چون ملایک او به اقلیم الست | هر دمی میشد به شرب تازه مست | |
| اندرون سور و برون چون پر غمی | در تن همچون لحد خوش عالمی | |
| او درین حیرت بد و در انتظار | تا چه پیدا آید از غیب و سرار | |
| اسپ را اندر کشیدند آن زمان | پیش خوارمشاه سرهنگان کشان | |
| الحق اندر زیر این چرخ کبود | آنچنان کره به قد و تگ نبود | |
| میربودی رنگ او هر دیده را | مرحب آن از برق و مه زاییده را | |
| همچو مه همچون عطارد تیزرو | گوییی صرصر علف بودش نه جو | |
| ماه عرصهی آسمان را در شبی | میبرد اندر مسیر و مذهبی | |
| چون به یک شب مه برید ابراج را | از چه منکر میشوی معراج را | |
| صد چو ماهست آن عجب در یتیم | که به یک ایماء او شد مه دو نیم | |
| آن عجب کو در شکاف مه نمود | هم به قدر ضعف حس خلق بود | |
| کار و بار انبیا و مرسلون | هست از افلاک و اخترها برون | |
| تو برون رو هم ز افلاک و دوار | وانگهان نظاره کن آن کار و بار | |
| در میان بیضهای چون فرخها | نشنوی تسبیح مرغان هوا | |
| معجزات اینجا نخواهد شرح گشت | ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت | |
| آفتاب لطف حق بر هر چه تافت | از سگ و از اسپ فر کهف یافت | |
| تاب لطفش را تو یکسان هم مدان | سنگ را و لعل را داد او نشان | |
| لعل را زان هست گنج مقتبس | سنگ را گرمی و تابانی و بس | |
| آنک بر دیوار افتد آفتاب | آنچنان نبود کز آب و اضطراب | |
| چون دمی حیران شد از وی شاه فرد | روی خود سوی عماد الملک کرد | |
| کای اچی بس خوب اسپی نیست این | از بهشتست این مگر نه از زمین | |
| پس عماد الملک گفتش ای خدیو | چون فرشته گردد از میل تو دیو | |
| در نظر آنچ آوری گردید نیک | بس گش و رعناست این مرکب ولیک | |
| هست ناقص آن سر اندر پیکرش | چون سر گاوست گویی آن سرش | |
| در دل خوارمشه این دم کار کرد | اسپ را در منظر شه خوار کرد | |
| چون غرض دلاله گشت و واصفی | از سه گز کرباس یابی یوسفی | |
| چونک هنگام فراق جان شود | دیو دلال در ایمان شود | |
| پس فروشد ابله ایمان را شتاب | اندر آن تنگی به یک ابریق آب | |
| وان خیالی باشد و ابریق نی | قصد آن دلال جز تخریق نی | |
| این زمان که تو صحیح و فربهی | صدق را بهر خیالی میدهی | |
| میفروشی هر زمانی در کان | همچو طفلی میستانی گردگان | |
| پس در آن رنجوری روز اجل | نیست نادر گر بود اینت عمل | |
| در خیالت صورتی جوشیدهای | همچو جوزی وقت دق پوسیدهای | |
| هست از آغاز چون بدر آن خیال | لیک آخر میشود همچون هلال | |
| گر تو اول بنگری چون آخرش | فارغ آیی از فریب فاترش | |
| جوز پوسیدهست دنیا ای امین | امتحانش کم کن از دورش ببین | |
| شاه دید آن اسپ را با چشم حال | وآن عمادالملک با چشم مل | |
| چشم شه دو گز همی دید از لغز | چشم آن پایاننگر پنجاه گز | |
| آن چه سرمهست آنک یزدان میکشد | کز پس صد پرده بیند جان رشد | |
| چشم مهتر چون به آخر بود جفت | پس بدان دیده جهان را جیفه گفت | |
| زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ | پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ | |
| چشم خود بگذاشت و چشم او گزید | هوش خود بگذاشت و قول او شنید | |
| این بهانه بود و آن دیان فرد | از نیاز آن در دل شه سرد کرد | |
| در ببست از حسن او پیش بصر | آن سخن بد در میان چون بانگ در | |
| پرده کرد آن نکته را بر چشم شه | که از آن پرده نماید مه سیه | |
| پاک بنایی که بر سازد حصون | در جهان غیب از گفت و فسون | |
| بانگ در دان گفت را از قصر راز | تا که بانگ وا شدست این یا فراز | |
| بانگ در محسوس و در از حس برون | تبصرون این بانگ و در لا تبصرون | |
| چنگ حکمت چونک خوشآواز شد | تا چه در از روض جنت باز شد | |
| بانگ گفت بد چو دروا میشود | از سقر تا خود چه در وا میشود | |
| بانگ در بشنو چو دوری از درش | ای خنک او را که وا شد منظرش | |
| چون تو میبینی که نیکی میکنی | بر حیات و راحتی بر میزنی | |
| چونک تقصیر و فسادی میرود | آن حیات و ذوق پنهان میشود | |
| دید خود مگذار از دید خسان | که به مردارت کشند این کرکسان | |
| چشم چون نرگس فروبندی که چی | هین عصاام کش که کورم ای اچی | |
| وان عصاکش که گزیدی در سفر | خود ببینی باشد از تو کورتر | |
| دست کورانه به حبل الله زن | جز بر امر و نهی یزدانی متن | |
| چیست حبلالله رها کردن هوا | کین هوا شد صرصری مر عاد را | |
| خلق در زندان نشسته از هواست | مرغ را پرها ببسته از هواست | |
| ماهی اندر تابهی گرم از هواست | رفته از مستوریان شرم از هواست | |
| خشم شحنه شعلهی نار از هواست | چارمیخ و هیبت دار از هواست | |
| شحنهی اجسام دیدی بر زمین | شحنهی احکام جان را هم ببین | |
| روح را در غیب خود اشکنجههاست | لیک تا نجهی شکنجه در خفاست | |
| چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار | زانک ضد از ضد گردد آشکار | |
| آنک در چه زاد و در آب سیاه | او چه داند لطف دشت و رنج چاه | |
| چون رها کردی هوا از بیم حق | در رسد سغراق از تسنیم حق | |
| لا تطرق فی هواک سل سبیل | من جناب الله نحو السلسبیل | |
| لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش | ان ظل العرش اولی من عریش | |
| گفت سلطان اسپ را وا پس برید | زودتر زین مظلمه بازم خرید | |
| با دل خود شه نفرمود این قدر | شیر را مفریب زین راس البقر | |
| پای گاو اندر میان آری ز داو | رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو | |
| بس مناسب صنعتست این شهره زاو | کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو | |
| زاو ابدان را مناسب ساخته | قصرهای منتقل پرداخته | |
| در میان قصرها تخریجها | از سوی این سوی آن صهریجها | |
| وز درونشان عالمی بیمنتها | در میان خرگهی چندین فضا | |
| گه چو کابوسی نماید ماه را | گه نماید روضه قعر چاه را | |
| قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال | دم به دم چون میکند سحر حلال | |
| زین سبب درخواست از حق مصطفی | زشت را هم زشت و حق را حقنما | |
| تا به آخر چون بگردانی ورق | از پشیمانی نه افتم در قلق | |
| مکر که کرد آن عماد الملک فرد | مالک الملکش بدان ارشاد کرد | |
| مکر حق سرچشمهی این مکرهاست | قلب بین اصبعین کبریاست | |
| آنک سازد در دلت مکر و قیاس | آتشی داند زدن اندر پلاس |