هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
سعدی (غزلیات)/دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دوشم آن سنگ دل پریشان داشت) از سعدی |
' |
| دوشم آن سنگ دل پریشان داشت | یار دل برده دست بر جان داشت | |
| دیده در میفشاند در دامن | گوییا آستین مرجان داشت | |
| اندرونم ز شوق میسوزد | ور ننالیدمی چه درمان داشت | |
| مینپنداشتم که روز شود | تا بدیدم سحر که پایان داشت | |
| در باغ بهشت بگشودند | باد گویی کلید رضوان داشت | |
| غنچه دیدم که از نسیم صبا | همچو من دست در گریبان داشت | |
| که نه تنها منم ربوده عشق | هر گلی بلبلی غزل خوان داشت | |
| رازم از پرده برملا افتاد | چند شاید به صبر پنهان داشت | |
| سعدیا ترک جان بباید گفت | که به یک دل دو دوست نتوان داشت |