هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/شرح انما الممنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهمالسلام: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گرچه بر ناید به جهد و زور تو|لیک مسجد را برآرد پور تو}} | {{ب|گرچه بر ناید به جهد و زور تو|لیک مسجد را برآرد پور تو}} | ||
{{ب|کردهی او کردهی تست ای حکیم|ممنان را اتصالی دان قدیم}} | {{ب|کردهی او کردهی تست ای حکیم|ممنان را اتصالی دان قدیم}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۱۰
| ' | دفتر چهارم مثنوی (شرح انما الممنون اخوة والعلماء کنفس واحدة خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهمالسلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشارة این خود از اشارت گذشت) از مولوی |
' |
| گرچه بر ناید به جهد و زور تو | لیک مسجد را برآرد پور تو | |
| کردهی او کردهی تست ای حکیم | ممنان را اتصالی دان قدیم | |
| ممنان معدود لیک ایمان یکی | جسمشان معدود لیکن جان یکی | |
| غیرفهم و جان که در گاو و خرست | آدمی را عقل و جانی دیگرست | |
| باز غیرجان و عقل آدمی | هست جانی در ولی آن دمی | |
| جان حیوانی ندارد اتحاد | تو مجو این اتحاد از روح باد | |
| گر خورد این نان نگردد سیر آن | ور کشد بار این نگردد او گران | |
| بلک این شادی کند از مرگ او | از حسد میرد چو بیند برگ او | |
| جان گرگان و سگان هر یک جداست | متحد جانهای شیران خداست | |
| جمع گفتم جانهاشان من به اسم | کان یکی جان صد بود نسبت به جسم | |
| همچو آن یک نور خورشید سما | صد بود نسبت بصحن خانهها | |
| لیک یک باشد همه انوارشان | چونک برگیری تو دیوار از میان | |
| چون نماند خانهها را قاعده | ممنان مانند نفس واحده | |
| فرق و اشکالات آید زین مقال | زانک نبود مثل این باشد مثال | |
| فرقها بیحد بود از شخص شیر | تا به شخص آدمیزاد دلیر | |
| لیک در وقت مثال ای خوشنظر | اتحاد از روی جانبازی نگر | |
| کان دلیر آخر مثال شیر بود | نیست مثل شیر در جملهی حدود | |
| متحد نقشی ندارد این سرا | تا که مثلی وا نمایم من ترا | |
| هم مثال ناقصی دست آورم | تا ز حیرانی خرد را وا خرم | |
| شب بهر خانه چراغی مینهند | تا به نور آن ز ظلمت میرهند | |
| آن چراغ این تن بود نورش چو جان | هست محتاج فتیل و این و آن | |
| آن چراغ شش فتیلهی این حواس | جملگی بر خواب و خور دارد اساس | |
| بیخور و بیخواب نزید نیم دم | با خور و با خواب نزید نیز هم | |
| بیفتیل و روغنش نبود بقا | با فتیل و روغن او هم بیوفا | |
| زانک نور علتیاش مرگجوست | چون زید که روز روشن مرگ اوست | |
| جمله حسهای بشر هم بیبقاست | زانک پیش نور روز حشر لاست | |
| نور حس و جان بابایان ما | نیست کلی فانی و لا چون گیا | |
| لیک مانند ستاره و ماهتاب | جمله محوند از شعاع آفتاب | |
| آنچنان که سوز و درد زخم کیک | محو گردد چون در آید مار الیک | |
| آنچنان که عور اندر آب جست | تا در آب از زخم زنبوران برست | |
| میکند زنبور بر بالا طواف | چون بر آرد سر ندارندش معاف | |
| آب ذکر حق و زنبور این زمان | هست یاد آن فلانه وان فلان | |
| دم بخور در آب ذکر و صبر کن | تا رهی از فکر و وسواس کهن | |
| بعد از آن تو طبع آن آب صفا | خود بگیری جملگی سر تا به پا | |
| آنچنان که از آب آن زنبور شر | میگریزد از تو هم گیرد حذر | |
| بعد از آن خواهی تو دور از آب باش | که بسر همطبع آبی خواجهتاش | |
| بس کسانی کز جهان بگذشتهاند | لا نیند و در صفات آغشتهاند | |
| در صفات حق صفات جملهشان | همچو اختر پیش آن خور بینشان | |
| گر ز قرآن نقل خواهی ای حرون | خوان جمیع هم لدینا محضرون | |
| محضرون معدوم نبود نیک بین | تا بقای روحها دانی یقین | |
| روح محجوب از بقا بس در عذاب | روح واصل در بقا پاک از حجاب | |
| زین چراغ حس حیوان المراد | گفتمت هان تا نجویی اتحاد | |
| روح خود را متصل کن ای فلان | زود با ارواح قدس سالکان | |
| صد چراغت ار مرند ار بیستند | پس جدا اند و یگانه نیستند | |
| زان همه جنگند این اصحاب ما | جنگ کس نشنید اندر انبیا | |
| زانک نور انبیا خورشید بود | نور حس ما چراغ و شمع و دود | |
| یک بمیرد یک بماند تا به روز | یک بود پژمرده دیگر با فروز | |
| جان حیوانی بود حی از غذا | هم بمیرد او بهر نیک و بذی | |
| گر بمیرد این چراغ و طی شود | خانهی همسایه مظلم کی شود | |
| نور آن خانه چو بی این هم به پاست | پس چراغ حس هر خانه جداست | |
| این مثال جان حیوانی بود | نه مثال جان ربانی بود | |
| باز از هندوی شب چون ماه زاد | در سر هر روزنی نوری فتاد | |
| نور آن صد خانه را تو یک شمر | که نماند نور این بی آن دگر | |
| تا بود خورشید تابان بر افق | هست در هر خانه نور او قنق | |
| باز چون خورشید جان آفل شود | نور جمله خانهها زایل شود | |
| این مثال نور آمد مثل نی | مر ترا هادی عدو را رهزنی | |
| بر مثال عنکبوت آن زشتخو | پردههای گنده را بر بافد او | |
| از لعاب خویش پردهی نور کرد | دیدهی ادراک خود را کور کرد | |
| گردن اسپ ار بگیرد بر خورد | ور بگیرد پاش بستاند لگد | |
| کم نشین بر اسپ توسن بیلگام | عقل و دین را پیشوا کن والسلام | |
| اندرین آهنگ منگر سست و پست | کاندرین ره صبر و شق انفسست |