مثنوی معنوی/خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهی کنیزک: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|زن بدید آن سستی او از شگفت|آمد اندر قهقهه خندهش گرفت}} | {{ب|زن بدید آن سستی او از شگفت|آمد اندر قهقهه خندهش گرفت}} | ||
{{ب|یادش آمد مردی آن پهلوان|که بکشت او شیر و اندامش چنان}} | {{ب|یادش آمد مردی آن پهلوان|که بکشت او شیر و اندامش چنان}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۰:۰۵
| ' | دفتر پنجم مثنوی (خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهی کنیزک) از مولوی |
' |
| زن بدید آن سستی او از شگفت | آمد اندر قهقهه خندهش گرفت | |
| یادش آمد مردی آن پهلوان | که بکشت او شیر و اندامش چنان | |
| غالب آمد خندهی زن شد دراز | جهد میکرد و نمیشد لب فراز | |
| سخت میخندید همچون بنگیان | غالب آمد خنده بر سود و زیان | |
| هرچه اندیشید خنده میفزود | همچو بند سیل ناگاهان گشود | |
| گریه و خنده غم و شادی دل | هر یکی را معدنی دان مستقل | |
| هر یکی را مخزنی مفتاح آن | ای برادر در کف فتاح دان | |
| هیچ ساکن مینشد آن خنده زو | پس خلیفه طیره گشت و تندخو | |
| زود شمشیر از غلافش بر کشید | گفت سر خنده واگو ای پلید | |
| در دلم زین خنده ظنی اوفتاد | راستی گو عشوه نتوانیم داد | |
| ور خلاف راستی بفریبیم | یا بهانهی چرب آری تو به دم | |
| من بدانم در دل من روشنیست | بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست | |
| در دل شاهان تو ماهی دان سطبر | گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر | |
| یک چراغی هست در دل وقت گشت | وقت خشم و حرص آید زیر طشت | |
| آن فراست این زمان یار منست | گر نگویی آنچ حق گفتنست | |
| من بدین شمشیر برم گردنت | سود نبود خود بهانه کردنت | |
| ور بگویی راست آزادت کنم | حق یزدان نشکنم شادت کنم | |
| هفت مصحف آن زمان برهم نهاد | خورد سوگند و چنین تقریر داد |