مثنوی معنوی/حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|واعظی بد بس گزیده در بیان|زیر منبر جمع مردان و زنان}} | {{ب|واعظی بد بس گزیده در بیان|زیر منبر جمع مردان و زنان}} | ||
{{ب|رفت جوحی چادر و روبند ساخت|در میان آن زنان شد ناشناخت}} | {{ب|رفت جوحی چادر و روبند ساخت|در میان آن زنان شد ناشناخت}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۵۲
| ' | دفتر پنجم مثنوی (حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعرهای زد) از مولوی |
' |
| واعظی بد بس گزیده در بیان | زیر منبر جمع مردان و زنان | |
| رفت جوحی چادر و روبند ساخت | در میان آن زنان شد ناشناخت | |
| سایلی پرسید واعظ را به راز | موی عانه هست نقصان نماز | |
| گفت واعظ چون شود عانه دراز | پس کراهت باشد از وی در نماز | |
| یا به آهک یا ستره بسترش | تا نمازت کامل آید خوب و خوش | |
| گفت سایل آن درازی تا چه حد | شرط باشد تا نمازم کم بود | |
| گفت چون قدر جوی گردد به طول | پس ستردن فرض باشد ای سول | |
| گفت جوحی زود ای خوهر ببین | عانهی من گشته باشد این چنین | |
| بهر خشنودی حق پیش آر دست | که آن به مقدار کراهت آمدست | |
| دست زن در کرد در شلوار مرد | کیر او بر دست زن آسیب کرد | |
| نعرهای زد سخت اندر حال زن | گفت واعظ بر دلش زد گفت من | |
| گفت نه بر دل نزد بر دست زد | وای اگر بر دل زدی ای پر خرد | |
| بر دل آن ساحران زد اندکی | شد عصا و دست ایشان را یکی | |
| گر عصا بستانی از پیری شها | بیش رنجد که آن گروه از دست و پا | |
| نعرهی لاضیر بر گردون رسید | هین ببر که جان ز جان کندن رهید | |
| ما بدانستیم ما این تن نهایم | از ورای تن به یزدان میزییم | |
| ای خنک آن را که ذات خود شناخت | اندر امن سرمدی قصری بساخت | |
| کودکی گرید پی جوز و مویز | پیش عاقل باشد آن بس سهل چیز | |
| پیش دل جوز و مویز آمد جسد | طفل کی در دانش مردان رسد | |
| هر که محجوبست او خود کودکست | مرد آن باشد که بیرون از شکست | |
| گر بریش و خایه مردستی کسی | هر بزی را ریش و مو باشد بسی | |
| پیشوای بد بود آن بز شتاب | میبرد اصحاب را پیش قصاب | |
| ریش شانه کرده که من سابقم | سابقی لیکن به سوی مرگ و غم | |
| هین روش بگزین و ترک ریش کن | ترک این ما و من و تشویش کن | |
| تا شوی چون بوی گل با عاشقان | پیشوا و رهنمای گلستان | |
| کیست بوی گل دم عقل و خرد | خوش قلاووز ره ملک ابد |