مثنوی معنوی/پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز را در سخن آورد: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|ای ایاز این مهرها بر چارقی|چیست آخر همچو بر بت عاشقی}} | {{ب|ای ایاز این مهرها بر چارقی|چیست آخر همچو بر بت عاشقی}} | ||
{{ب|همچو مجنون از رخ لیلی خویش|کردهای تو چارقی را دین و کیش}} | {{ب|همچو مجنون از رخ لیلی خویش|کردهای تو چارقی را دین و کیش}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۱۹:۵۲
| ' | دفتر پنجم مثنوی (پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز را در سخن آورد) از مولوی |
' |
| ای ایاز این مهرها بر چارقی | چیست آخر همچو بر بت عاشقی | |
| همچو مجنون از رخ لیلی خویش | کردهای تو چارقی را دین و کیش | |
| با دو کهنه مهر جان آمیخته | هر دو را در حجرهای آویخته | |
| چند گویی با دو کهنه نو سخن | در جمادی میدمی سر کهن | |
| چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز | میکشی از عشق گفت خود دراز | |
| چارقت ربع کدامین آصفست | پوستین گویی که کرتهی یوسفست | |
| همچو ترسا که شمارد با کشش | جرم یکساله زنا و غل و غش | |
| تا بیامرزد کشش زو آن گناه | عفو او را عفو داند از اله | |
| نیست آگه آن کشش از جرم و داد | لیک بس جادوست عشق و اعتقاد | |
| دوستی و وهم صد یوسف تند | اسحر از هاروت و ماروتست خود | |
| صورتی پیدا کند بر یاد او | جذب صورت آردت در گفت و گو | |
| رازگویی پیش صورت صد هزار | آن چنان که یار گوید پیش یار | |
| نه بدانجا صورتی نه هیکلی | زاده از وی صد الست و صد بلی | |
| آن چنان که مادری دلبردهای | پیش گور بچهی نومردهای | |
| رازها گوید به جد و اجتهاد | مینماید زنده او را آن جماد | |
| حی و قایم داند او آن خاک را | چشم و گوشی داند او خاشاک را | |
| پیش او هر ذرهی آن خاک گور | گوش دارد هوش دارد وقت شور | |
| مستمع داند به جد آن خاک را | خوش نگر این عشق ساحرناک را | |
| آنچنان بر خاک گور تازه او | دمبدم خوش مینهد با اشک رو | |
| که بوقت زندگی هرگز چنان | روی ننهادست بر پور چو جان | |
| از عزا چون چند روزی بگذرد | آتش آن عشق او ساکن شود | |
| عشق بر مرده نباشد پایدار | عشق را بر حی جانافزای دار | |
| بعد از آن زان گور خود خواب آیدش | از جمادی هم جمادی زایدش | |
| زانک عشق افسون خود بربود و رفت | ماند خاکستر چو آتش رفت تفت | |
| آنچ بیند آن جوان در آینه | پیر اندر خشت میبیند همه | |
| پیر عشق تست نه ریش سپید | دستگیر صد هزاران ناامید | |
| عشق صورتها بسازد در فراق | نامصور سر کند وقت تلاق | |
| که منم آن اصل اصل هوش و مست | بر صور آن حسن عکس ما بدست | |
| پردهها را این زمان برداشتم | حسن را بیواسطه بفراشتم | |
| زانک بس با عکس من در بافتی | قوت تجرید ذاتم یافتی | |
| چون ازین سو جذبهی من شد روان | او کشش را مینبیند در میان | |
| مغفرت میخواهد از جرم و خطا | از پس آن پرده از لطف خدا | |
| چون ز سنگی چشمهای جاری شود | سنگ اندر چشمه متواری شود | |
| کس نخواهد بعد از آن او را حجر | زانک جاری شد از آن سنگ آن گهر | |
| کاسهها دان این صور را واندرو | آنچ حق ریزد بدان گیرد علو |