مثنوی معنوی/تمثیل گریختن ممن و بیصبری او در بلا به اضطراب و بیقراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|بنگر اندر نخودی در دیگ چون|میجهد بالا چو شد ز آتش زبون}} | {{ب|بنگر اندر نخودی در دیگ چون|میجهد بالا چو شد ز آتش زبون}} | ||
{{ب|هر زمان نخود بر آید وقت جوش|بر سر دیگ و برآرد صد خروش}} | {{ب|هر زمان نخود بر آید وقت جوش|بر سر دیگ و برآرد صد خروش}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۱۸:۲۱
| ' | دفتر سوم مثنوی (تمثیل گریختن ممن و بیصبری او در بلا به اضطراب و بیقراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند) از مولوی |
' |
| بنگر اندر نخودی در دیگ چون | میجهد بالا چو شد ز آتش زبون | |
| هر زمان نخود بر آید وقت جوش | بر سر دیگ و برآرد صد خروش | |
| که چرا آتش به من در میزنی | چون خریدی چون نگونم میکنی | |
| میزند کفلیز کدبانو که نی | خوش بجوش و بر مجه ز آتشکنی | |
| زان نجوشانم که مکروه منی | بلک تا گیری تو ذوق و چاشنی | |
| تا غذی گردی بیامیزی بجان | بهرخواری نیستت این امتحان | |
| آب میخوردی به بستان سبز و تر | بهراین آتش بدست آن آب خور | |
| رحمتش سابق بدست از قهر زان | تا ز رحمت گردد اهل امتحان | |
| رحمتش بر قهر از آن سابق شدست | تا که سرمایهی وجود آید بدست | |
| زانک بیلذت نروید لحم و پوست | چون نروید چه گدازد عشق دوست | |
| زان تقاضا گر بیاید قهرها | تا کنی ایثار آن سرمایه را | |
| باز لطف آید برای عذر او | که بکردی غسل و بر جستی ز جو | |
| گوید ای نخود چریدی در بهار | رنج مهمان تو شد نیکوش دار | |
| تا که مهمان باز گردد شکر ساز | پیش شه گوید ز ایثار تو باز | |
| تا به جای نعمتت منعم رسد | جمله نعمتها برد بر تو حسد | |
| من خلیلم تو پسر پیش بچک | سر بنه انی ارانی اذبحک | |
| سر به پیش قهر نه دل بر قرار | تا ببرم حلقت اسمعیلوار | |
| سر ببرم لیک این سر آن سریست | کز بریده گشتن و مردن بریست | |
| لیک مقصود ازل تسلیم تست | ای مسلمان بایدت تسلیم جست | |
| ای نخود میجوش اندر ابتلا | تا نه هستی و نه خود ماند ترا | |
| اندر آن بستان اگر خندیدهای | تو گل بستان جان و دیدهای | |
| گر جدا از باغ آب و گل شدی | لقمه گشتی اندر احیا آمدی | |
| شو غذی و قوت و اندیشهها | شیر بودی شیر شو در بیشهها | |
| از صفاتش رستهای والله نخست | در صفاتش باز رو چالاک و چست | |
| ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی | پس شدی اوصاف و گردون بر شدی | |
| آمدی در صورت باران و تاب | میروی اندر صفات مستطاب | |
| جزو شید و ابر و انجمها بدی | نفس و فعل و قول و فکرتها شدی | |
| هستی حیوان شد از مرگ نبات | راست آمد اقتلونی یا ثقات | |
| چون چنین بردیست ما را بعد مات | راست آمد ان فی قتلی حیات | |
| فعل و قول و صدق شد قوت ملک | تا بدین معراج شد سوی فلک | |
| آنچنان کان طعمه شد قوت بشر | از جمادی بر شد و شد جانور | |
| این سخن را ترجمهی پهناوری | گفته آید در مقام دیگری | |
| کاروان دایم ز گردون میرسد | تا تجارت میکند وا میرود | |
| پس برو شیرین و خوش با اختیار | نه بتلخی و کراهت دزدوار | |
| زان حدیث تلخ میگویم ترا | تا ز تلخیها فرو شویم ترا | |
| ز آب سرد انگور افسرده رهد | سردی و افسردگی بیرون نهد | |
| تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی | پس ز تلخیها همه بیرون روی |