[[پرونده:MirHashemDavachiExecution.jpg|thumb|left|160px|میرهاشم دَوَچی در میدان توپخانه در برابر نظمیه به دارآویخته شد]]
[[پرونده:BankShahanshahiIran.jpg|thumb|left|160px|لیاخوف با خواری و زبونی از بانک شاهنشاهی ایران بیرون آمد]]
'''[[انقلاب مشروطه - از استبداد صغیر تا فتح تهران|فرار محمدعلی سلطان قاجار به سفارت روسیه و فتح تهران]]''' - در روز آدینه ۲۵ تیر ۱۲۸۸ تهران آرام بود و مردم از خانهها بیرون آمدند. دو ساعت از روز گذشته تلگرافی از شمیران رسید که محمدعلی سلطان قاجار به سفارت روسیه رفته است و زیر پرچم بیگانه پناهنده شده است. آزادیخواهان از شادی در پوست نمیگنجیدند و هواداران محمدعلی میرزا قاجار به چاره کار خود میاندیشیدند. سردار اسعد و سپهدار اعظم در بهارستان فرود آمدند و مردم دسته دسته به آنجا میشتافتند. تماشایی، بیرون آمدن لیاخوف در خواری و زبونی از بانک شاهی بود که به همراه امیر مجاهد به درشکه نشستند و راهی بهارستان همانجایی که با توپ ویران ساخته بودند، شدند. این را سفیر روسیه خواسته بود که لیاخوف در بهارستان از سرداران آزادی زنهار خواهد. آنان نیز به لیاخوف زنهار دادند و قاتل میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل و ملکالمتکلمین در ایمنی از ایران بیرون رفت.
دشواری سر راه خود محمدعلی میرزا بود که با خود بخشی از جواهرات سلطنتی را به سفارت روس برده بود و دهها و روستاهایی که در آذربایجان و دیگر شهرها داشت را میبایستی به دولت واگذار کند و وامهای گزافی را که از دولت روس و انگلیس گرفته بود را بپردازد یا دولت پرداخت آن را به گردن بگیرد.
جواهرات سلطنتی که محمدعلی میرزا با خود به سفارت روسیه برده بود، دو دولت انگلیس و روس به گردن گرفتند که هر چه از جواهرات یافتند را به دولت ایران بازگردانند و آنچه از جواهرات را که محمدعلی میرزا گرو گزارده بود، نوشتار گرو را به دولت ایران بدهند تا دولت پول آن را بپردازد. پرداخت وامهایی را که محمدعلی میرزا در زمان پادشاهی برای خود گرفته بود را دولت ایران به گردن گرفت. افزون بر آن دولت ایران پرداخت سالانه صدهزار تومان برای زندگی محمدعلی میرزا و خانوادهاش به گردن گرفت، اگر و تنها اگر محمدعلی میرزا آرام بنشیند و دست از نیرنگبازی بردارد. دولت روسیه نیز نگهبانی از محمدعلی میرزا و جلوگیری از آشوب به پاکردن وی در ایران را به گردن گرفت. همچنین قرار شد که اگر محمدعلی میرزا به آشوب در ایران بکوشد سالانه وی دیگر پرداخت نشود.
'''[[والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی]]''' - در ساعت هشت بامداد روز آدینه هفتم فروردین ماه سال ۱۳۴۹ خورشیدی والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی در بیمارستان خانوادگی ارتش زاده شدند. نوزاد ۳ کیلو و ۳۵۰ گرم وزن و ۵۰ سانتی متر قد دارد. والاحضرت لیلا چهارسد و بیست و چهارمین نوزادی بود که در بیمارستان ارتش زاده شد.
باز می گردیم به روز شنبه ۱۹ تیر ماه ۱۲۸۸ روز فتح تهران روزی که یپرم خان با رزمندگان دلیر خود از قراتپه بیرون آمدند و همانگونه که با سردار اسعد قرار گذاشته بودند، به سوی بادامک پیش رفتند. امیر مفخم که نزدیکی بامداد به قاسمآباد رسیده بود و آهنگ تاختن بر مجاهدان را داشت، از دور دسته یپرم خان را میبیند و بیدرنگ آهنگ دستگیری یپرم خان و سپاهش را میکند و به آنان تیراندازی میکند. یپرم خان که در آغاز تردید داشت که آیا این سپاه سردار اسعد است که اشتباه کردهاند و آنان را به جای دشمن گرفتهاند، از این روی یپرم خان دستور داد که سوران خود را به درهای در آن نزدیکی بکشند و از اسبها پیاده شوند، چون دید که سواران پیرامون او و یارانش را گرفتهاند، دریافت که به دام افتاده است. یپرم خان خود را نباخت و دستور جنگ داد در این گیر و دار ۴ تن از فداییان کشته شدند و از بختیاریان بیش از ۷۰ تن. سردار اسعد بختیاری از آوای تفنگها، دستههایی از سواران خود را به یاری یپرم خان گسیل داشت. دو توپی که شورشیان گیلان داشتند نیز رسید و تا شامگاه گام به گام پیش رفتند و تا به بادامک رسیدند و آنجا فرود آمدند و سنگر خود را ساختند. امیرمفخم خود را پیروز دانست و به تهران مژده فرستاد و درخواست پشتیبانی نظامی کرد. روز پسین دستههای قزاق با ۴ توپ به امیر مفخم پیوستند. روز دوشنبه تا شامگاهان همچنان خونریزی برپا بود. تا اینکه روز سهشنبه ۲۲ تیر ماه سردار اسعد و سپهدار اعظم و دیگر سردستگان به هم پیوستند و میدانستند که محمدعلی شاه در تهران نیست و و چندان سپاهی نیز در پایتخت نمانده است، بنابراین برآن شدند امیرمفخم و قزاقان را در بیرون شهر بگزارند و شبانه به تهران بتازند. سردار اسعد با ۲۰۰۰ سواره و سپهدار با ۲۰۰ سواره و یپرم خان با ۱۰۰ تن فدایی ارمنی و گرجی به سوی تهران راه افتادند.
ساعت سه بامداد خودروی شاهنشاه آریامهر که خود آن را رانندگی میکردند در برابر در ورودی بیمارستان ارتش بازایستاد و علیاحضرت شهبانو پیاده شدند. سرکار علیه بانو فریده دیبا و دکتر جهانشاه صالح نیز همراه اعلیحضرتین بودند. بی درنگ علیاحضرت شهبانو و همراهان به اشکوب سوم، بخش زنان راهنمایی شدند. تیمسار هاشمی نژاد و همسر، اسداله علم وزیر دربار شاهنشاهی، بهادری رییس دفتر مخصوص وارد بیمارستان شدند و در پی آنان دو پزشک همکار دکتر جهانشاه صالح، دکتر حسین پارسا پزشک زنان و دکتر مرتضوی نیز وارد بیمارستان شدند. دکتر شاهپور صدری رییس بخش زایمان بیمارستان ارتش و خانم منیر امیرحسامی پرستار ویژه نیز به تیم پزشکی پیوستند. بانو دکتر لیوسا پیرنیا پزشک کودکان و پزشک ویژه والاحضرتها از نخستین ساعتها بر بالین علیاحضرت بود.
محمدعلی سلطان قاجار ناامیدانه در سلطنتآباد نشسته بود و امیر بهادر و دیگر هواداران و ۲۰۰۰ سواره و سرباز پیرامون شاه را گرفته بودند. وزیران و درباریان و دیگر سران در قلهک و زرگنده چشم به راه پیشآمدها بودند و به آینده خود میاندیشیدند. در تهران لیاخوف با ۴۰۰ تن قزاق در قزاقخانه نشسته بودند و نزدیک به ۵۰۰ سوار و سرباز میدان توپخانه را سنگر خود کرده بودند و دستههایی از اوباش به سردستگی صنیع حضرت در ساختمان بهارستان و مسجد سپهسالار در گلدستهها و پشت بامها سنگر بسته بودند. لیاخوف دروازه قزوین و دیگر دروازههای غربی و جنوبی تهران را استوار کرده بودند. رزمندگان با آگاهی از چگونگی پراکندگی نیروها در تهران از دروازه شمالی بهجتآباد وارد پایتخت شدند و از برابر سفارت انگلیس روانه بهارستان شدند تا انجا را بدست آورند و سنگر گیرند. جلو بهارستان تیراندازی کوتاهی شد و دولتیان سنگرهای خود را رها کردند و گریختند. مشروطهخواهان دروازههای شرقی و شمالی را نیز در دست گرفتند و تهران دو نیمه شد. نیمی در دست دولتیان بود و قزاقهایی که بیرون شهر بودند نیز به سرکردگی کاپتن ژاپولسکی به لیاخوف پیوستند و ۳۰۰ تن از آنها به همراه کاپیتن پرینوزوف به سلطنتآباد شتافتند. محمدعلی شاه برآن شد که تهران را به توپ بندد و به سفارتخانهها هشدار داد که بستگان خود را از تهران بیرون برند. نمایندگان روس و انگلیس دوباره به میانجیگری پرداختند و فرستادگانی نزد سردار اسعد و سپهدار اعظم روانه ساختند. چهارشنبه ۲۳ تیر ماه آرامش برقرار بود ولی از ساعت سه پس از نیمروز جنگ سختی درگرفت. دولتیان در سه جا توپ کارگزاشتند و به بهارستان و مسجد سپهسالار؛ از قزاقخانه و عباسآباد و دوازه دوشان تپه تا شامگاه گلوله میریختند. یپرم خان با قزاقخانه به سختی میجنگید و کار را بر لیاخوف دشوار کرده بود. فردا پنجشنبه همچنان جنگ برپا بود. شب آدینه معزالسلطان و همراهانش با قورخانه به تهران رسیدند و به رزمندگان پیوستند. در این سه روز بیش از ۳۰۰ تن از هر دو کشته شدند. آدینه ۲۵ تیر ماه ۱۲۸۸ دو ساعت از روز گذشته تلگرافی از شمیران رسید که محمدعلی شاه به سفارت روسیه رفته است و زیر پرچم بیگانه پناهنده شده است. همان دم لیاخوف زنهار خواست و از جنگ کردن بازایستاد.
چند دقیقه پس از ساعت هشت بامداد خانم مینو امیرحسامی از اتاق زایمان بیرون دوید و با شادمانی فریاد زد:"به سلامتی به سلامتی وضع حمل کردند دختر"
پس از پناهنده شدن محمدعلی میرزا قاجار و خانواده اش در روز ۲۵ تیر ماه ۱۲۸۸ خورشیدی کسانی که از اتباع روسیه بودند در همان هنگام انبوهی از ملایان، درباریان، بازرگانان و آزادیخواهان در بهارستان گردآمدند و "انجمن عالی" را برپا کردند و چون کاری از پیش نمیرفت، کمیسیونی از بیست و چند تن برگزیده شد و کار به دست آنان سپرده شد. کمیسیون از همان ساعت آغاز به کار کرد و محمدعلی سلطان قاجار را از سلطنت برداشت و پسر ۱۳ ساله وی احمد میرزا ولیعهد را به پادشاهی برگزید و سپهدار اعظم نخستوزیر و سردار اسعد وزیر داخله نیابت سلطنت را به گردن گرفتند.
ساعت ۹ بامداد شاهنشاه آریامهر به بالین شهبانو رفتند و پس از چند دقیقه والاحضرت لیلا پهلوی را به پیشگاه اعلیحضرتین بردند. نوزاد با چشمان درشت باز پیراموانش را مینگریست. در پاسخ به خبرنگاران شاهنشاه با شادمانی فرمودند: "البته این احساس یک حس مخصوص است که به انسان دست میدهد. خوشبختانه نوزاد دختر شد همان طور که میخواستیم".
از آنجا که دولت در تنگدستی بسیار بود، دولت نوین برآن شد که از توانگران یارانه پولی درخواست کند و چون درباریان قاجار از همه توانگرتر بودند از همه اینان پول گزافی را خواستند. زمانی که ظلالسلطان از سرنگونی محمدعلی شاه آگاهی یافت، بیدرنگ خود را به خاک ایران رساند ولی در گیلان جلویش را گرفتند و توانست با پرداخت پول هنگفتی آزاد شود. دیگر از کارهای کمیسیون درپیگرد قانونی قراردادن دشمنان مشروطه بود و این زمان پا گرفتن حکومت مردم پس از قرنهای دراز پس از یورش تازی در ایران بود. ولی با اندوه، بسیاری از کشندگان مردم مانند عینالدوله بیگناه شاخته شدند.
ساعت ده بامداد ولیعهد، والاحضرت شاهدخت فرحناز و والاحضرت علیرضا با پیشکش هایشان به دیدار خواهرشان آمدند. ولیعهد یک جغجغه پر سر و سدا و یک خرگوش پارچهای و والاحضرت شاهدخت فرحناز بسته بزرگی در دست داشتند. پیشکش والاحضرت علیرضا از خودش بزرگتر و سنگین تر بود. سدای خندهها و شادیهای کودکانه والاحضرتها در راهروی بیمارستان پیچیده بود.
نخسیتن کسی که به کیفر رسید مفاخرالملک حکمران تهران بود. کسی که اسماعیل خان را در بیرون از تهران به دار آویخت و دستور به کشتن آقا مصطفی آشتیانی و همراهانش داد که در عبدالعظیم بست نشسته بودند. صنیع حضرت و دسته اوباشان که به دستور محمدعلی میرزا این کشتارها کرده بودند، خود را پنهان کرد ولی زود دستگیر شد و دادگاه رای به کشتن وی داد. ۶ امرداد ۱۲۸۸ مفاخرالملک تیرباران شد و صنیع حضرت در میدان توپخانه از همان درختی که میرزا عنایت را به دار آویخته بودند آویزان کردند. پس از آن نوبت به شیخ فضلالله نوری رسید. شیخ فضلالله به عنوان بزرگترین دشمن مشروطه شناخته شد. دشمنیهای شیخ فضلالله در سال نخست و دوم مشروطه و کشاکشهای او با مجلس شورای ملی و قانون اساسی مشروطه و چپاندن اصل دیدهبانی ملایان بر قوانین مجلس شورای ملی از اندازه بیرون بود. شیخ فضلالله نوری پیوسته محمدعلی شاه را با ستیزه با مردم بر میانگیخت و با همه نوشتههای علمای نجف درباره او، از راه دشمنی بر نمیگشت. در ماههای آخر که محمدعلی شاه به ستوه آمده بود و میخواست با مشروطهخواهان از در نرمی و آشتی درآید، یکی از کسانی که جلوی او را میگرفت، شیخ فضلالله نوری بود. امیربهادر و دیگر کسان از نزدیکان محمدعلی شاه را شیخ فضلالله نوری سرسپرده خود کرده بود و به دنبال خود در راه دشمنی با مشروطه میکشید. در ماههای پایانی پادشاهی محمدعلی شاه تنی چند از ملایان دربار و دیگر ملایان مشروطهخواهی نمودند و خود را از بدنامی رهایی بخشیدند ولی شیخ فضلالله نوری همواره دشمن سرسخت مشروطه ماند و انزجار مردم از وی روز به روز بیشتر میشد تا آنجا که کریم دواتگر ترور نافرمی انجام داد و شیخ فضلالله نوری زخمی شد و پس از کوتاه زمانی بهبود یافت. در روز ۹ امرداد ماه ۱۲۸۸ شیخ فضلالله نوری به رای دادگاه به دار آویخته شد. در این روز سیم تلگراف میان تهران و نجف را آزاد گزاردند تا هر کسی خواستار بود بدون پرداخت پول به علمای نجف تلگراف بفرستد. پس از به دار آویخته شدن شیخ فضلالله نوری نوبت به آجودانباشی و میرهاشم دَوَچی رسید. میرهاشم دوچی پس از سرنگونی محمدعلی شاه با جامه ناشناس و هزار لیره زر از تهران بیرون رفت ولی در لواسان گرفتار شد و دادگاه رای به اعدام وی داد. در روز ۱۷ امرداد در میدان توپخانه در برابر نظمیه به دار کشیده شد. سعدالدوله وزیر خارجه و آخرین نخستوزیر محمدعلی شاه، امام جمعه تهران، مجدالاسلام مدیر روزنامه ندای وطن که در سالهای اول و دوم هواداری از مشروطه میکرد ولی پس از بمباران مجلس از پرده بیرون افتاد که با درباریان پیوستگی داشته از ایران بیرون رانده شدند.
روز ۱۸ شهریور ماه ۱۲۸۸ ساعت چهار پس از نیمروز محمدعلی میرزا با خاندان خود و امیربهادر، مجللالملک، ارشدالدوله و کسانی دیگر از سفارت روسیه در زرگنده بیرون آمد تا روانه بندر انزلی شود و با کشتی به اُودِسا شهری در روسیه در کناره دریای سیاه برود. ۱۲۰ قزاق ایرانی به سرکردگی افسر روسی و سه تن سواره هندی، سه تن سواره روسی پاسبانی محمدعلی میرزا را داشتند. دو نماینده از سفارت روس و انگلیس در کنار محمدعلی میرزا بودند و دستههای انبوهی از مردم نیز در دو سوی زرگنده ایستاده بودند و همگی خاموش و آرام بودند و کسی تکانی نخورد و هیچ نگفت. از تهران تا رشت و از آنجا تا انزلی ۲۰ روز به درازا کشید و پیشآمدی نشد.
نخستین سبد گل از سوی افسران گارد شاهنشاهی پیشکش شد. این سبد گل از گلهای کمیابی به نام « استرلیزیا » به اتاق علیاحضرت شهبانو برده شد. مردم که آگاهی یافته بودند در پیرامون بیمارستان گرد آمدند و هنگامی که شاهنشاه از بیمارستان بیرون رفتند با غریو شادی و جاوید شاه هیجان و شور خود را به شاهنشاه نشان دادند.
پس از خروج محمدعلی میرزا از ایران زیر پرچم روسیه، کمیسیون بیست و چند تنی نیز پراکنده شدند و وزیران در انجام کار خود آزاد گردیدند. از آنجا که ناصرالملک از ورود به ایران خودداری کرده بود، سپهسالار به نخستوزیری و علاءالسلطنه به وزارت خارجه برگزیده شدند. یپرمخان رییس نظمیه تهران به شهر سامان داد و تهران ایمن شد. در این زمان برجستگان و نامداران میکوشیدند که خود را میان مشروطهخواهان بیاندازند و کوشش میکردند با تفنگ شکستهای خود را از مجاهدان بنامند. شمار روزنامهها نیز رو به فزونی گذاشت و یک مشت بیمایه نیز که خود نمیدانستند چکارهاند و چه میخواهند، یک روز از دولت بد مینوشتند و روز دیگر آنان را میستودند تا شاید وزیر و یا نماینده مجلس شوند. روزگار شگفتآوری بود، کسانی که در باغشاه کنار محمدعلی میرزا نشسته بودند و کشتار لیاخوف را دیدند و خاموش ماندند، اکنون خود را به میان آزادیخواهان انداختند تا وزیر و نماینده شوند.
دولت نوین در همه جا سرگرم انتخابات نمایندگان بود و کوشش داشت که هر چه زودتر مجلس شورای ملی گشوده شود. با برگزیده شدن نمایندگان تهران و آذربایجان و چند شهر دیگر، سرانجام در روز ۲۴ آبان ماه ۱۲۸۸ مجلس شورای ملی دوره دوم قانونگذاری گشوده شد. تهران آذین بسته شد و جشن با شکوهی برای گشودن مجلس برپا شد. در این روز تلگرافهای تهنیت بسیاری از دولتهای گیتی رسید که همه را در مجلس خواندند. چند روزی نیز به رسیدگی اعتبارنامهها گذشت و از روز ۳۰ آبان ۱۲۸۸ مجلس شورای ملی آغاز به کار کرد و مستشارالدوله به ریاست مجلس برگزیده شد. بدینسان پس از ۱۷ ماه بار دیگر در ایران مشروطه برقرار و مجلس شورای ملی باز شد و رشته کار به دست نمایندگان مردم افتاد. در یکی از نشستها، مجلس شورای ملی به ارجشناسی جانفشانیهای مجاهدان و کوششهای مردانه همه کسانی که دست اندر کار بودند پرداخت. آقای تقیزاده نماینده آذربایجان سخنرانی رسایی کرد و با خواندن نام کسانی که در آغاز مشروطیت در تهران، تبریز و در جنبش گیلان و اسپهان کشته شدند، آنان را گرامیداشت. وثوقالدوله نیز از سردار ملی و سالار ملی گفت و پیشنهاد کرد که سپاسنامهای از سوی مجلس شورای ملی به این دو آزادیخواه که مشروطه را به ایران برگرداندند فرستاده شود.
سپاسنامه
در نخستین سالگرد زادروز والاحضرت لیلا جشن باشکوهی در بیمارستان ارتش که به بیمارستان لیلا دگرگون شد برگزار شد. کیک زادروز فرخنده والاحضرت لیلا میان بیماران بستری در بیمارستان پخش شد.
مجلس شورای ملی جانبازیها و فداکاریهای جنابان ستارخان سردار ملی و باقر خان سالار ملی و سایر غیرتمندان تبریز را نخستین علت آزادی و خلاصی ملت ایران از قید اسارت و رقیت ارباب ظلم و عدوان می داند و از مصائب و شدایدی که آن فرزندان غیور وطن و سایر اهالی غیرتمندان آذربایجان برای سعادت ابدی و نیکنامی ایران تحمل کردهاند تشکرات صمیمی عموم ملت ایران را تقدیم مینماید.
والاحضرت لیلا در سال ۱۳۵۳ نوآموز کلاس اول در مدرسه رضا پهلوی در کاخ نیاوران شدند و دبستان را تا سال ۲۵۳۷ شاهنشاهی گذراندند. در آشوبی که از سوی تروریستهای اسلامی و تروریستهای مجاهد و چریک فدایی و تودهای و نهضت آزادی زیر چتر کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور در ایران بر پا شد، والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی و والاحضرت شاهدخت فرحناز پهلوی و والاحضرت علیرضا ناچار به ترک میهن خود شدند.
به ایران و ایرانیان رحم کنید و انقلاب مشروطه را بخوانید.
والاحضرت لیلا پهلوی در نیویورک در سالهای ۲۵۳۸ و ۲۵۳۹ شاهنشاهی در مدرسه مریمانت دوره دبستان را به پایان رساندند و دوره راهنمایی را در مدرسه آمریکایی قاهره و در مدرسه پاین کابل در ویلیامزتان در ماساچوست سپری کردند. والاحضرت لیلا دبیرستان را در مدرسه رای کانتری دی در شهر رای در نیویورک در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی [۱۳۶۶ خورشیدی] به پایان رساندند و دوره چهار ساله دانشگاه را در دانشگاه براون در پراویدنس در رود آیلند گذراندند.
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت/ روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود/ بار بربست و به گَردَش نرسیدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن/ در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم/ کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
لندن – ۲۰ خرداد ماه ۲۵۶۰ شاهنشاهی برابر با ۱۳۸۰ خورشیدی
</onlyinclude>
</onlyinclude>
[[رده:مشروطه:صفحه اصلی]]
[[رده:مشروطه:صفحه اصلی]]
نسخهٔ کنونی تا ۲۷ مارس ۲۰۲۶، ساعت ۱۸:۲۱
زادروز فرخنده والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی
والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی - در ساعت هشت بامداد روز آدینه هفتم فروردین ماه سال ۱۳۴۹ خورشیدی والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی در بیمارستان خانوادگی ارتش زاده شدند. نوزاد ۳ کیلو و ۳۵۰ گرم وزن و ۵۰ سانتی متر قد دارد. والاحضرت لیلا چهارسد و بیست و چهارمین نوزادی بود که در بیمارستان ارتش زاده شد.
ساعت سه بامداد خودروی شاهنشاه آریامهر که خود آن را رانندگی میکردند در برابر در ورودی بیمارستان ارتش بازایستاد و علیاحضرت شهبانو پیاده شدند. سرکار علیه بانو فریده دیبا و دکتر جهانشاه صالح نیز همراه اعلیحضرتین بودند. بی درنگ علیاحضرت شهبانو و همراهان به اشکوب سوم، بخش زنان راهنمایی شدند. تیمسار هاشمی نژاد و همسر، اسداله علم وزیر دربار شاهنشاهی، بهادری رییس دفتر مخصوص وارد بیمارستان شدند و در پی آنان دو پزشک همکار دکتر جهانشاه صالح، دکتر حسین پارسا پزشک زنان و دکتر مرتضوی نیز وارد بیمارستان شدند. دکتر شاهپور صدری رییس بخش زایمان بیمارستان ارتش و خانم منیر امیرحسامی پرستار ویژه نیز به تیم پزشکی پیوستند. بانو دکتر لیوسا پیرنیا پزشک کودکان و پزشک ویژه والاحضرتها از نخستین ساعتها بر بالین علیاحضرت بود.
چند دقیقه پس از ساعت هشت بامداد خانم مینو امیرحسامی از اتاق زایمان بیرون دوید و با شادمانی فریاد زد:"به سلامتی به سلامتی وضع حمل کردند دختر"
ساعت ۹ بامداد شاهنشاه آریامهر به بالین شهبانو رفتند و پس از چند دقیقه والاحضرت لیلا پهلوی را به پیشگاه اعلیحضرتین بردند. نوزاد با چشمان درشت باز پیراموانش را مینگریست. در پاسخ به خبرنگاران شاهنشاه با شادمانی فرمودند: "البته این احساس یک حس مخصوص است که به انسان دست میدهد. خوشبختانه نوزاد دختر شد همان طور که میخواستیم".
ساعت ده بامداد ولیعهد، والاحضرت شاهدخت فرحناز و والاحضرت علیرضا با پیشکش هایشان به دیدار خواهرشان آمدند. ولیعهد یک جغجغه پر سر و سدا و یک خرگوش پارچهای و والاحضرت شاهدخت فرحناز بسته بزرگی در دست داشتند. پیشکش والاحضرت علیرضا از خودش بزرگتر و سنگین تر بود. سدای خندهها و شادیهای کودکانه والاحضرتها در راهروی بیمارستان پیچیده بود.
نخستین سبد گل از سوی افسران گارد شاهنشاهی پیشکش شد. این سبد گل از گلهای کمیابی به نام « استرلیزیا » به اتاق علیاحضرت شهبانو برده شد. مردم که آگاهی یافته بودند در پیرامون بیمارستان گرد آمدند و هنگامی که شاهنشاه از بیمارستان بیرون رفتند با غریو شادی و جاوید شاه هیجان و شور خود را به شاهنشاه نشان دادند.
در نخستین سالگرد زادروز والاحضرت لیلا جشن باشکوهی در بیمارستان ارتش که به بیمارستان لیلا دگرگون شد برگزار شد. کیک زادروز فرخنده والاحضرت لیلا میان بیماران بستری در بیمارستان پخش شد.
والاحضرت لیلا در سال ۱۳۵۳ نوآموز کلاس اول در مدرسه رضا پهلوی در کاخ نیاوران شدند و دبستان را تا سال ۲۵۳۷ شاهنشاهی گذراندند. در آشوبی که از سوی تروریستهای اسلامی و تروریستهای مجاهد و چریک فدایی و تودهای و نهضت آزادی زیر چتر کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور در ایران بر پا شد، والاحضرت شاهدخت لیلا پهلوی و والاحضرت شاهدخت فرحناز پهلوی و والاحضرت علیرضا ناچار به ترک میهن خود شدند.
والاحضرت لیلا پهلوی در نیویورک در سالهای ۲۵۳۸ و ۲۵۳۹ شاهنشاهی در مدرسه مریمانت دوره دبستان را به پایان رساندند و دوره راهنمایی را در مدرسه آمریکایی قاهره و در مدرسه پاین کابل در ویلیامزتان در ماساچوست سپری کردند. والاحضرت لیلا دبیرستان را در مدرسه رای کانتری دی در شهر رای در نیویورک در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی [۱۳۶۶ خورشیدی] به پایان رساندند و دوره چهار ساله دانشگاه را در دانشگاه براون در پراویدنس در رود آیلند گذراندند.
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت/ روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود/ بار بربست و به گَردَش نرسیدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن/ در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم/ کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
لندن – ۲۰ خرداد ماه ۲۵۶۰ شاهنشاهی برابر با ۱۳۸۰ خورشیدی