مثنوی معنوی/معاتبهی مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
(ورود خودکار مقاله) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|گفت ای صدیق آخر گفتمت|که مرا انباز کن در مکرمت}} | {{ب|گفت ای صدیق آخر گفتمت|که مرا انباز کن در مکرمت}} | ||
{{ب|گفت ما دو بندگان کوی تو|کردمش آزاد من بر روی تو}} | {{ب|گفت ما دو بندگان کوی تو|کردمش آزاد من بر روی تو}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مارس ۲۰۱۲، ساعت ۲۲:۰۵
| ' | دفتر ششم مثنوی (معاتبهی مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او) از مولوی |
' |
| گفت ای صدیق آخر گفتمت | که مرا انباز کن در مکرمت | |
| گفت ما دو بندگان کوی تو | کردمش آزاد من بر روی تو | |
| تو مرا میدار بنده و یار غار | هیچ آزادی نخواهم زینهار | |
| که مرا از بندگیت آزادیست | بیتو بر من محنت و بیدادیست | |
| ای جهان را زنده کرده ز اصطفا | خاص کرده عام را خاصه مرا | |
| خوابها میدید جانم در شباب | که سلامم کرد قرص آفتاب | |
| از زمینم بر کشید او بر سما | همره او گشته بودم ز ارتقا | |
| گفتم این ماخولیا بود و محال | هیچ گردد مستحیلی وصف حال | |
| چون ترا دیدم بدیدم خویش را | آفرین آن آینهی خوش کیش را | |
| چون ترا دیدم محالم حال شد | جان من مستغرق اجلال شد | |
| چون ترا دیدم خود ای روح البلاد | مهر این خورشید از چشمم فتاد | |
| گشت عالیهمت از نو چشم من | جز به خواری نگردد اندر چمن | |
| نور جستم خود بدیدم نور نور | حور جستم خود بدیدم رشک حور | |
| یوسفی جستم لطیف و سیم تن | یوسفستانی بدیدم در تو من | |
| در پی جنت بدم در جست و جو | جنتی بنمود از هر جزو تو | |
| هست این نسبت به من مدح و ثنا | هست این نسبت به تو قدح و هجا | |
| همچو مدح مرد چوپان سلیم | مر خدا را پیش موسی کلیم | |
| که بجویم اشپشت شیرت دهم | چارقت دوم من و پیشت نهم | |
| قدح او را حق به مدحی برگرفت | گر تو هم رحمت کنی نبود شگفت | |
| رحم فرما بر قصور فهمها | ای ورای عقلها و وهمها | |
| ایها العشاق اقبالی جدید | از جهان کهنهی نوگر رسید | |
| زان جهان کو چارهی بیچارهجوست | صد هزاران نادره دنیا دروست | |
| ابشروا یا قوم اذ جاء الفرج | افرحوا یا قوم قد زال الحرج | |
| آفتابی رفت در کازهی هلال | در تقاضا که ارحنا یا بلال | |
| زیر لب میگفتی از بیم عدو | کوری او بر مناره رو بگو | |
| میدمد در گوش هر غمگین بشیر | خیز ای مدبر ره اقبال گیر | |
| ای درین حبس و درین گند و شپش | هین که تا کس نشنود رستی خمش | |
| چون کنی خامش کنون ای یار من | کز بن هر مو بر آمد طبلزن | |
| آنچنان کر شد عدو رشکخو | گوید این چندین دهل را بانگ کو | |
| میزند بر روش ریحان که طریست | او ز کوری گوید این آسیب چیست | |
| میشکنجد حور دستش میکشد | کور حیران کز چه دردم میکند | |
| این کشاکش چیست بر دست و تنم | خفتهام بگذار تا خوابی کنم | |
| آنک در خوابش همیجویی ویست | چشم بگشا کان مه نیکو پیست | |
| زان بلاها بر عزیزان بیش بود | کان تجمش یار با خوبان فزود | |
| لاغ با خوبان کند بر هر رهی | نیز کوران را بشوراند گهی | |
| خویش را یکدم برین کوران دهد | تا غریو از کوی کوران بر جهد |