هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/قصهی شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|اشتری را دید روزی استری|چونک با او جمع شد در آخری}} | {{ب|اشتری را دید روزی استری|چونک با او جمع شد در آخری}} | ||
{{ب|گفت من بسیار میافتم برو|در گریوه و راه و در بازار و کو}} | {{ب|گفت من بسیار میافتم برو|در گریوه و راه و در بازار و کو}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۴۳
| ' | دفتر چهارم مثنوی (قصهی شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را) از مولوی |
' |
| اشتری را دید روزی استری | چونک با او جمع شد در آخری | |
| گفت من بسیار میافتم برو | در گریوه و راه و در بازار و کو | |
| خاصه از بالای که تا زیر کوه | در سر آیم هر زمانی از شکوه | |
| کم همیافتی تو در رو بهر چیست | یا مگر خود جان پاکت دولتیست | |
| در سر آیم هر دم و زانو زنم | پوز و زانو زان خطا پر خون کنم | |
| کژ شود پالان و رختم بر سرم | وز مکاری هر زمان زخمی خورم | |
| همچو کم عقلی که از عقل تباه | بشکند توبه بهر دم در گناه | |
| مسخرهی ابلیس گردد در زمن | از ضعیفی رای آن توبهشکن | |
| در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ | که بود بارش گران و راه سنگ | |
| میخورد از غیب بر سر زخم او | از شکست توبه آن ادبارخو | |
| باز توبه میکند با رای سست | دیو یک تف کرد و توبهش را سکست | |
| ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان | که به خواری بنگرد در واصلان | |
| ای شتر که تو مثال ممنی | کم فتی در رو و کم بینی زنی | |
| تو چه داری که چنین بیآفتی | بیعثاری و کم اندر رو فتی | |
| گفت گر چه هر سعادت از خداست | در میان ما و تو بس فرقهاست | |
| سر بلندم من دو چشم من بلند | بینش عالی امانست از گزند | |
| از سر که من ببینم پای کوه | هر گو و هموار را من توه توه | |
| همچنانک دید آن صدر اجل | پیش کار خویش تا روز اجل | |
| آنچ خواهد بود بعد بیست سال | داند اندر حال آن نیکو خصال | |
| حال خود تنها ندید آن متقی | بلک حال مغربی و مشرقی | |
| نور در چشم و دلش سازد سکن | بهر چه سازد پی حب الوطن | |
| همچو یوسف کو بدید اول به خواب | که سجودش کرد ماه و آفتاب | |
| از پس ده سال بلک بیشتر | آنچ یوسف دید بد بر کرد سر | |
| نیست آن ینظر به نور الله گزاف | نور ربانی بود گردون شکاف | |
| نیست اندر چشم تو آن نور رو | هستی اندر حس حیوانی گرو | |
| تو ز ضعف چشم بینی پیش پا | تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا | |
| پیشوا چشمست دست و پای را | کو ببیند جای را ناجای را | |
| دیگر آنک چشم من روشنترست | دیگر آنک خلقت من اطهرست | |
| زانک هستم من ز اولاد حلال | نه ز اولاد زنا و اهل ضلال | |
| تو ز اولاد زنایی بیگمان | تیر کژ پرد چو بد باشد کمان |