هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/قصهی آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|یک زنی آمد به پیش مرتضی|گفت شد بر ناودان طفلی مرا}} | {{ب|یک زنی آمد به پیش مرتضی|گفت شد بر ناودان طفلی مرا}} | ||
{{ب|گرش میخوانم نمیآید به دست|ور هلم ترسم که افتد او به پست}} | {{ب|گرش میخوانم نمیآید به دست|ور هلم ترسم که افتد او به پست}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۰۶
| ' | دفتر چهارم مثنوی (قصهی آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست) از مولوی |
' |
| یک زنی آمد به پیش مرتضی | گفت شد بر ناودان طفلی مرا | |
| گرش میخوانم نمیآید به دست | ور هلم ترسم که افتد او به پست | |
| نیست عاقل تا که دریابد چون ما | گر بگویم کز خطر سوی من آ | |
| هم اشارت را نمیداند به دست | ور بداند نشنود این هم به دست | |
| بس نمودم شیر و پستان را بدو | او همی گرداند از من چشم و رو | |
| از برای حق شمایید ای مهان | دستگیر این جهان و آن جهان | |
| زود درمان کن که میلرزد دلم | که بدرد از میوهی دل بسکلم | |
| گفت طفلی را بر آور هم به بام | تا ببیند جنس خود را آن غلام | |
| سوی جنس آید سبک زان ناودان | جنس بر جنس است عاشق جاودان | |
| زن چنان کرد و چو دید آن طفل او | جنس خود خوش خوش بدو ورد آورد | |
| سوی بام آمد ز متن ناودان | جاذب هر جنس را هم جنس دان | |
| غژغژان آمد به سوی طفل طفل | وا رهید او از فتادن سوی سفل | |
| زان بود جنس بشر پیغامبران | تا بجنسیت رهند از ناودان | |
| پس بشر فرمود خود را مثلکم | تا به جنس آیید و کم گردید گم | |
| زانک جنسیت عجایب جاذبیست | جاذبش جنسست هر جا طالبیست | |
| عیسی و ادریس بر گردون شدند | با ملایک چونک همجنس آمدند | |
| باز آن هاروت و ماروت از بلند | جنس تن بودند زان زیر آمدند | |
| کافران هم جنس شیطان آمده | جانشان شاگرد شیطانان شده | |
| صد هزاران خوی بد آموخته | دیدههای عقل و دل بر دوخته | |
| کمترین خوشان به زشتی آن حسد | آن حسد که گردن ابلیس زد | |
| زان سگان آموخته حقد و حسد | که نخواهد خلق را ملک ابد | |
| هر کرا دید او کمال از چپ و راست | از حسد قولنجش آمد درد خاست | |
| زآنک هر بدبخت خرمنسوخته | مینخواهد شمع کس افروخته | |
| هین کمالی دست آور تا تو هم | از کمال دیگران نفتی به غم | |
| از خدا میخواه دفع این حسد | تا خدایت وا رهاند از جسد | |
| مر ترا مشغولیی بخشد درون | که نپردازی از آن سوی برون | |
| جرعهی می را خدا آن میدهد | که بدو مست از دو عالم میدهد | |
| خاصیت بنهاده در کف حشیش | کو زمانی میرهاند از خودیش | |
| خواب را یزدان بدان سان میکند | کز دو عالم فکر را بر میکند | |
| کرد مجنون را ز عشق پوستی | کو بنشناسد عدو از دوستی | |
| صد هزاران این چنین میدارد او | که بر ادراکات تو بگمارد او | |
| هست میهای شقاوت نفس را | که ز ره بیرون برد آن نحس را | |
| هست میهای سعادت عقل را | که بیابد منزل بینقل را | |
| خیمهی گردون ز سرمستی خویش | بر کند زان سو بگیرد راه پیش | |
| هین بهر مستی دلا غره مشو | هست عیسی مست حق خر مست جو | |
| این چنین می را بجو زین خنبها | مستیاش نبود ز کوته دنبها | |
| زانک هر معشوق چون خنبیست پر | آن یکی درد و دگر صافی چو در | |
| میشناسا هین بچش با احتیاط | تا میی یابی منزه ز اختلاط | |
| هر دو مستی میدهندت لیک این | مستیات آرد کشان تا رب دین | |
| تا رهی از فکر و وسواس و حیل | بی عقال این عقل در رقصالجمل | |
| انبیا چون جنس روحند و ملک | مر ملک را جذب کردند از فلک | |
| باد جنس آتش است و یار او | که بود آهنگ هر دو بر علو | |
| چون ببندی تو سر کوزهی تهی | در میان حوض یا جویی نهی | |
| تا قیامت آن فرو ناید به پست | که دلش خالیست و در وی باد هست | |
| میل بادش چون سوی بالا بود | ظرف خود را هم سوی بالا کشد | |
| باز آن جانها که جنس انبیاست | سویایشان کش کشان چون سایههاست | |
| زانک عقلش غالبست و بی ز شک | عقل جنس آمد به خلقت با ملک | |
| وان هوای نفس غالب بر عدو | نفس جنس اسفل آمد شد بدو | |
| بود قبطی جنس فرعون ذمیم | بود سبطی جنس موسی کلیم | |
| بود هامان جنستر فرعون را | برگزیدش برد بر صدر سرا | |
| لاجرم از صدر تا قعرش کشید | که ز جنس دوزخاند آن دو پلید | |
| هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور | هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور | |
| زانک دوزخ گوید ای ممن تو زود | برگذر که نورت آتش را ربود | |
| میرمد آن دوزخی از نور هم | زانک طبع دوزخستش ای صنم | |
| دوزخ از مومن گریزد آنچنان | که گریزد مومن از دوزخ به جان | |
| زانک جنس نار نبود نور او | ضد نار آمد حقیقت نورجو | |
| در حدیث آمدی که مومن در دعا | چون امان خواهد ز دوزخ از خدا | |
| دوزخ از وی هم امان خواهد به جان | که خدایا دور دارم از فلان | |
| جاذبهی جنسیتست اکنون ببین | که تو جنس کیستی از کفر و دین | |
| گر بهامان مایلی هامانیی | ور به موسی مایلی سبحانیی | |
| ور بهر و مایلی انگیخته | نفس و عقلی هر دوان آمیخته | |
| هر دو در جنگند هان و هان بکوش | تا شود غالب معانی بر نقوش | |
| در جهان جنگ شادی این بسست | که ببینی بر عدو هر دم شکست | |
| آن ستیزهرو بسختی عاقبت | گفت با هامان برای مشورت | |
| وعدههای آن کلیمالله را | گفت و محرم ساخت آن گمراه را |