هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/قصهی آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام|مرغ او را گفت ای خواجهی همام}} | {{ب|آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام|مرغ او را گفت ای خواجهی همام}} | ||
{{ب|به تو بسی گاوان و میشان خوردهای|تو بسی اشتر به قربان کردهای}} | {{ب|به تو بسی گاوان و میشان خوردهای|تو بسی اشتر به قربان کردهای}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۳۲
| ' | دفتر چهارم مثنوی (قصهی آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی) از مولوی |
' |
| آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام | مرغ او را گفت ای خواجهی همام | |
| به تو بسی گاوان و میشان خوردهای | تو بسی اشتر به قربان کردهای | |
| تو نگشتی سیر زانها در زمن | هم نگردی سیر از اجزای من | |
| هل مرا تا که سه پندت بر دهم | تا بدانی زیرکم یا ابلهم | |
| اول آن پند هم در دست تو | ثانیش بر بام کهگل بست تو | |
| وآن سوم پند دهم من بر درخت | که ازین سه پند گردی نیکبخت | |
| آنچ بر دستست اینست آن سخن | که محالی را ز کس باور مکن | |
| بر کفش چون گفت اول پند زفت | گشت آزاد و بر آن دیوار رفت | |
| گفت دیگر بر گذشته غم مخور | چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر | |
| بعد از آن گفتش که در جسمم کتیم | ده درمسنگست یک در یتیم | |
| دولت تو بخت فرزندان تو | بود آن گوهر به حق جان تو | |
| فوت کردی در که روزیات نبود | که نباشد مثل آن در در وجود | |
| آنچنان که وقت زادن حامله | ناله دارد خواجه شد در غلغله | |
| مرغ گفتش نی نصیحت کردمت | که مبادا بر گذشتهی دی غمت | |
| چون گذشت و رفت غم چون میخوری | یا نکردی فهم پندم یا کری | |
| وان دوم پندت بگفتم کز ضلال | هیچ تو باور مکن قول محال | |
| من نیم خود سه درمسنگ ای اسد | ده درمسنگ اندرونم چون بود | |
| خواجه باز آمد به خود گفتا که هین | باز گو آن پند خوب سیومین | |
| گفت آری خوش عمل کردی بدان | تا بگویم پند ثالث رایگان | |
| پند گفتن با جهول خوابناک | تخت افکندن بود در شوره خاک | |
| چاک حمق و جهل نپذیرد رفو | تخم حکمت کم دهش ای پندگو |