هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
مثنوی معنوی/بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان: تفاوت میان نسخهها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
| یادداشت = | | یادداشت = | ||
}} | }} | ||
{{شعر}} | |||
{{ب|حکم اغلب راست چون غالب بدند|تیغ را از دست رهزن بستدند}} | {{ب|حکم اغلب راست چون غالب بدند|تیغ را از دست رهزن بستدند}} | ||
{{ب|گفت پیغامبر کای ظاهرنگر|تو مبین او را جوان و بیهنر}} | {{ب|گفت پیغامبر کای ظاهرنگر|تو مبین او را جوان و بیهنر}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ آوریل ۲۰۱۲، ساعت ۲۱:۳۰
| ' | دفتر چهارم مثنوی (بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان) از مولوی |
' |
| حکم اغلب راست چون غالب بدند | تیغ را از دست رهزن بستدند | |
| گفت پیغامبر کای ظاهرنگر | تو مبین او را جوان و بیهنر | |
| ای بسا ریش سیاه و مردت پیر | ای بسا ریش سپید و دل چو قیر | |
| عقل او را آزمودم بارها | کرد پیری آن جوان در کارها | |
| پیر پیر عقل باشد ای پسر | نه سپیدی موی اندر ریش و سر | |
| از بلیس او پیرتر خود کی بود | چونک عقلش نیست او لاشی بود | |
| طفل گیرش چون بود عیسی نفس | پاک باشد از غرور و از هوس | |
| آن سپیدی مو دلیل پختگیست | پیش چشم بسته کش کوتهتگیست | |
| آن مقلد چون نداند جز دلیل | در علامت جوید او دایم سبیل | |
| بهر او گفتیم که تدبیر را | چونک خواهی کرد بگزین پیر را | |
| آنک او از پردهی تقلید جست | او به نور حق ببیند آنچ هست | |
| نور پاکش بیدلیل و بیبیان | پوست بشکافد در آید در میان | |
| پیش ظاهربین چه قلب و چه سره | او چه داند چیست اندر قوصره | |
| ای بسا زر سیه کرده بدود | تا رهد از دست هر دزدی حسود | |
| ای بسا مس زر اندوده به زر | تا فروشد آن به عقل مختصر | |
| ما که باطنبین جملهی کشوریم | دل ببینیم و به ظاهر ننگریم | |
| قاضیانی که به ظاهر میتنند | حکم بر اشکال ظاهر میکنند | |
| چون شهادت گفت و ایمانی نمود | حکم او ممن کنند این قوم زود | |
| بس منافق کاندرین ظاهر گریخت | خون صد ممن به پنهانی بریخت | |
| جهد کن تا پیر عقل و دین شوی | تا چو عقل کل تو باطنبین شوی | |
| از عدم چون عقل زیبا رو گشاد | خلعتش داد و هزارش نام داد | |
| کمترین زان نامهای خوشنفس | این که نبود هیچ او محتاج کس | |
| گر به صورت وا نماید عقل رو | تیره باشد روز پیش نور او | |
| ور مثال احمقی پیدا شود | ظلمت شب پیش او روشن بود | |
| کو ز شب مظلمتر و تاریترست | لیک خفاش شقی ظلمتخرست | |
| اندک اندک خوی کن با نور روز | ورنه خفاشی بمانی بیفروز | |
| عاشق هر جا شکال و مشکلیست | دشمن هر جا چراغ مقبلیست | |
| ظلمت اشکال زان جوید دلش | تا که افزونتر نماید حاصلش | |
| تا ترا مشغول آن مشکل کند | وز نهاد زشت خود غافل کند |